تبلیغات
عطر ادب

 

 


 

 

*در صورتی که از فرم ارسال اثر بالا اثرتان را برای عطر ادب ارسال کرده اید

در قسمت نظرات اعلام کنید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

حرفهای انجمنی :

1-شعر بسیار زیبای آقای ستار زاده

آغاز زیبا بود اگر هرگز سر انجامی نداشت
 ای کاش دنیا نکته ای با نام ناکامی نداشت 


 امروز بادی سر نزد بر ملتی کشتی نشین
  روی همین دریا که تا دیروز آرامی نداشت


 آهو وش جان باخته روی حریر سبز عشق
عمرش به دنیا بود اگر ابریشمش دامی نداشت


 گفتند ((بام بیشتر یعنی که برف بیشتر ))
برفش چرا سنگین شدست این خانه که بامی نداشت


بدناممان کردند بد خواهان وگرنه دوستان
یک بار در هفته غزل خوانی که بد نامی نداشت


 یک صفحه کاغذ کندن و طرحی نوشتن در کلاس
طرحی که بی سامان شد و طرحی که فرجامی نداشت


 یکروز دور از انجمن یک روز دور از دوستان
حتی قلم بر یک تغزل حال اقدامی نداشت


 تا فکر می کردم به شعری عاشقانه این جهان
انگار دیگر تیره چشمی نازک اندامی نداشت


 بهتر یقین میکردم آن دم که سه شنبه میرسید
دنیا به زیبایی آن ایام ایامی نداشت

 

===================================

 

2-خاطرات انجمن از خانم ستاری

 

                     و  فانوسی که برای همیشه خاموش شد ...

        تعطیلی کلاس ها بنا به گفته آقای سیفی قطعی شد .

  ==========================================================

حكایت كلاسهای ما به فانوسی می ماند كه تمام شب را روشن بوده
و در دم دمای صبح كه نفتش تمام میشود به یكباره شراره می كشدوشعله اش سركشتر میشود و بعد خاموش!


چهارشنبه قبل حكم همان فانوس دم صبح را داشت و این چهارشنبه حكم خاموشی...وهمیشه چقدرزوددیرمیشود!بهمن90واردیبهشت92!انگارهمین دیروزبود...


میدانم كه حرفهایم هیچ چیز را عوض نمیكند اما بگذاربگویم چهارشنبه است وساعت 2 بعدازظهر،لحظه ای نه خودم ونه دلم جای خودشان بند نیست...به كتابخانه می روم!كتابخانه بهانه است خودم میدانم!اما این شاید عادت بامن مانده است.......
كتابخانه بر خلاف چهارشنبه های قبلی سوت وكور است!دیگر نه خبر از امدن استاد هست ونه خبر از نقد داستان و نه در آوردن تكه كاغذ ونه پسرچای نخورده ونه دختركوبنده....


میدانم تكرار روزهای گذشته برایت شاید فرقی نداشته باشد اما خاطره ها را چه كنیم؟
روزهایی كه همه مان تقریبا بچه بودیم!نه اینكه حالا بزرگ شده ایم نه!هنوز هم بچه ایم اما كمی پخته تر.
آنروزها زمان برایمان گم میشد،زمان گم میشد ویكباره خودمان راروی صندلی های همیشگی می دیدیم...
یاد آن روزها بخیر...


یاد6بهمن بخیر:كه اولین داستان تركی در كلاس را من خواندم...
یاد12تیر بخیر:كه اولین كلاس اختصاصی داستان نویسی بود و صد البته اولین تكه كاغذ در آوردنمان...
یاد 16 مرداد بخیر:كه بوف كور نقد شد...
یاد 6 شهریور بخیر:كه اولین نمایش كلاس را شهرزاد تكامل وسمانه یدااللهی اجرا كردند...
یاد 20 شهریور بخیر:كه تلاشی وصالحی بزرگپور وستارزاده نمایش اجرا كردند ،آن هم چه نمایشی!فوق العاده و عالی...
یاد 27 شهریور بخیر:كه تنهایی پر هیاهو نقد شد...
یاد16 آبان بخیر:كه ما نمایش اجرا كردیم و بعد هی خواستیم فراموشش كنیم ولی نشد! هروقت هم شد استاد سیفی یادآوری كرد...!
یاد 1 آذر بخیر: كه قرار بود قالبهای شعر تركی را من تدریس كنم وبا كمبود امكانات مواجه بودیم وحتی ماژیك هم نداشتیم ومن آبروی هرچه تدریس كننده بود را بردم ...
یاد 7 آذر بخیر:كه استاد سیفی واستاد مینایی باهم آمده بودند وكلاس ،كلاس داستان بود!طرح هدیه سال نو را قرار شد كه بنویسیم!خیلیها گند زدند و ما آن روز صورت دیگر آقای سیفی را دیدیم،تا آنروز آنقدر عصبانیت به خرج نداده بودند ولی حق هم داشتند...
یاد 12 دی بخیر :كه استاد مینایی به جای استاد سیفی امده بودند وآقای ستارزاده باپاره كردن داستانش نشان داد كه میخواهد شیر مرد شود...!


یاد 22 اسفند بخیر: كه استاد سیفی با آقای رادان تا ساعت 3 در دفتر كتابخانه مشغول بررسی آثار بودند ووقتی از ما پرسیدند:داریخمیسیزكی؟و ما گفتیم :نه!در حالی كه داریخیردیخ و  دروغ گفتیم...
یاد 20فروردین بخیر:كه استاد مینایی دیدگاهمان را به حماسه 180 درجه تغییر دادند...
یاد 28 فروردین بخیر:كه از همان روزهایی بود كه نمایش خودمان یاداوری شد و وقتی ما اعتراض كردیم استاد سیفی با خنده گفت:این جزو معدود اتفاقاتی است كه اگر حتی روزی كلاسها ازیادمان برود این جریان نمایش از ذهنمان پاك نخواهدشد!!!وما....هیچی،بیخیال...
یاد 10 اردیبهشت بخیر:كه استاد مینایی با كتاب چاپ شده آقای سیفی به كلاس آمده بودند...
یاد11 اردیبهشت بخیر:كه تكالیفمان را همه مان آنقدر خوب نوشته بودیم كه استاد چندبار به طور مكرر تكرار كردند امروز خوب نوشته اید...
یاد 25 اردیبهشت بخیر نه... : كه استاد سیفی گفت جلسه آخر هست وما دلمان گرفت...وآن لحظه آرزو كردم كاش همه بچه های كلاس بودند و تجدید خاطره می كردیم...وهمیشه چقدر زود دیر میشود...همه چی آسون تموم شد...یاد آن روزها بخیر...
                                                    یاد آن روزهابخیر...


ساعت 4 بعد از ظهر است،برمی گردم اما نه از كلاس از كتابخانه ی سوت وكور خلاف هر چهارشنبه مان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

3- جوابی برای این خاطرات از استاد سیفی :

 

6بهمن - برام جالب بود که توی اون کلاس داستان ترکی خونده شد .
12تیر- واسه اون کلاسای اختصاصی کلی برنامه داشتم که ...
16مرداد- بوف کور رو میشه بارها نقد کرد و به مطالب تازه پی برد . افسوس صادق هدایت ...
6شهریور - عجب جریانی شد !
20شهریور - سوپر استارها جمع شده بودند - دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد چه برسه به چند پاااادشاه .
16آبان - هنوزم یکی داره توی مغزم مگس می کشه !
7آذر- سعی می کنم زیاد عصبانی نشم ولی اون روز ...
22 اسفند - یه چیزی بگم حلال کنین اون روز با آقای رادان ناهار هم خوردیم !!
28فروردین - شما چی ؟؟
10اردیبهشت - خیلی زحمت کشیده شد واسه اون کتاب
11 اردیبهشت - ته دلم به همتون گفتم آفرین .
25 اردیبهشت یا .. 25 اردیجهنم - هیچی !!

=========================================================

4-قطع نامه ای از آقای ستار زاده

 

سلام خدمت دوستان اجازه بدین حرفم رو با یک نقل قول از خودم آغاز کنم
یاد حرف خودم افتادم که:((بزرگترین گناه انسان های کوچک کوچک بودنشان است))وبا یک نقل قول از حضرت حافظ ادامه بدم
به یاد اون مصرع حافظ افتادم که((عشاق چنین مستحق هجرانند ))
وقتی خوب فکر میکنم میبینم که من امیر ستارزاده یا همون شکارچی در جدایی از خواسته هایم بی تقصیر نیستم
بنده عقیده دارم که اتفاقات دور و برم بازتاب هستی در مقابل شایستگی های من است شاید اگر ما بهتر پشت هم بودیم که نیستیم پاسخ هستی به ما اینی که هست نمیبود بنده حالا کاملا و قاطعانه آقای اتابک صالحی را تایید میکنم که قطع نامه ی تحریم ادبی شون را علیه ما ارائه دادند حمایت ما از همدیگر بسیار ضعیف و گاهی در حد صفر هست میگی نه خوب دقت کنید
غزل دوستان ما ((صرف نظر از اینکه مال چه کسی هست ))تاماه ها میماند و خیلی ها گوشه ی چشمی هم به آن نمیکنند مادر کانون به طور میانگین هشت نفر بودیم ولی کل نظرات یک صفحه از وبلاگ روی هم رفته هشت تا نمیشود((صرف نظر از نظرات بخش بالایی که معلوم نیست انباشته ی چند سال است ))چه برسد به هر اثر بالاخره این رسم همراهی نیست ............

 

 نظرات این مطلب در مطلب خودشان که اندکی عقب افتاده اند و در آثار قابل ملاحظه می باشند درج شده

و اگر می خواهید نظرتان  را در مورد این مطالب بگویید لطفا به مطلب اختصاصی خودش که از آثار قابل دسترسی است  ارسال فرمایید ممنون

=========================================================

تلاشی










































میخوام موضوع اصلی فیلمنامه رو بگم تقابل سنت و مدرنیته تنها بخش کوچکی از این فیلنامه میباشد بچه ها حرف اصلیمون اسلامه الان محتوای اغلب فیلم های هالیوود اسلام هراسی و اسلام ستیزیه که باچاشنی هیجان بیننده رو به وجد میارن نمونه بارزش سریال خوش ساخته لاست هست نماینده مسلمانان در جزیره یک شکنجه گره قهاره نمیخوام شعار بدم اما اونا با سینماشون دارن با ارزش های اسلام میجنگن ما الان به عنوان یک کشور مهمه اسلامی مطرح هستیم تو زمینه های علمی دفاعی و غیره اما سینما و تلویزیونمون چی موضوع اغلب فیملنامه هامون عشقو عاشقیه به جز چند فیلم فاخر هیچ حرفی واسه گفتن نداریم اما سر صحبته من با بچه های انجمنه که دیگه از بعضیاشون هیچ خبری نیست میخوام یه یا علی بگینو بیاین وسط که با هم فکری هم یه فیلمنامه اساسی بنویسیم چون یک دست صدا ندارد بس باهم بگیم یا علی
اینم بگم هر کی تا حالا اومده وسط بخاطر دینشه من میخوام باورها وارزش های اسلام رو بازبانی لطیف و بدون شعار بیان کنیم حضرت علی میفرماین بزرگ فکر کن کوچک عمل کن همین حالا شروع کن ما شروع میکنیم هر کی هست بسم الله


تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
داد زن شوهر خود را پیغام / که چرا عرضه نداری ا‌لدنگ؟
جاری‌ام رفته نشسته در قصر / بنده محبوس در این خانه‌ی تنگ
تو برایم نخریدی خودرو / پایم از پیاده رفتن شد لنگ
مُردم از خانه‌نشینی ای مَرد / تو بیا تا برویم سوی فرنگ
کاش می‌شد که تنم می‌کردم / پالتوی پوستی از جنس پلنگ
رنگ مویم دگر افتاد از مد / موی خود را بکنم باید رنگ
گر تو خواهی که طلاقت ندهم! / "باید این لحظه بی‌خوف و درنگ"
روی و پول فراوان آری / تا حرامت نکنم چند فشنگ
با نگاه غضب‌آلود و خشن / بر دل شوی خودش هی زد چنگ
شوهر ذلیل مادرمرده / نه بل‌آن جمله مردان را ننگ
هیبت شوهری از یاد ببرد / همچو ماهی که شود صید نهنگ
رفت و از غصه نشست و می خورد / شد ز می خوردن بسیار ملنگ
خیره از باده پی منقل رفت / شد هروئینی و آلوده بنگ
زن ظالم که بهانه می‌جست / سوی قاضی شد و سر داد آهنگ:
شوهر بنده که تریاکی هست / می‌زند سیلی و مشت و اردنگ
گر تو صادر نکنی حکم طلاق / می‌شوم کشته ضربات کلنگ
شوهر بنگی من تا اینجاست / شهد در کام حقیر است شرنگ
قاضی بی‌خبر و نا آگاه / خام یک مشت اراجیف جفنگ
به زن قصه طلاق اعطا کرد / شد زن قصه ما فاتح جنگ
خواست از محکمه بیرون آید / حکم قاضی به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین / "واندکی سوده شد او را آرنگ"
"از زمین باز چو برخاست نمود / پی برداشتن حکم آهنگ"
از دل شوهر سابق ناگاه / آمد آهسته برون این آهنگ:
آه دشت ژن من یافت خراش / آه پای ژن من خورد به شنگ

تاریخ : جمعه 11 مرداد 1392 | 12:39 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
بسم الله النور
با لطف و عنایت الهی پروژه فیلنامه نویسی سیب سبز از امروز آغاز به کار کرد این پروژه در فصل اول خود حاوی 25 قسمت خواهد بود که در برگیرنده ی داستان های جذاب و قابل توجهی میباشد
در این پروژه بزرگ دوستان عزیزم آقایان : محمد بزرگپور. امیر ستار زاده و مهدی شاهد حضور خواهند داشت اما من در اینجا از این دوستان نیز به صورت رسمی دعوت به همکاری می کنم خانم ها : ستاری . صفری . تکامل . یدالهی .از کسانی که در این لیست هستند و هنوز دعوتنامه را در ایمیل خود دریافت نکرده اند خواهش مندیم ایمیل خود را برای عطر ادب ارسال کنند و نیز کسانی که خواهان شرکت هستند نیز ایمیشان را ارسال کنند.
لازم به ذکر است هر از دوستان دیگر که خواهان شرکت در این پروژه میباشند نیز می توانند آمادگی خود را اعلام بدارند
در صورت موافقت هر یک از عزیزان برای پیوستن به این گروه قرارداد رسمی همکاری بین گروه و ایشان بسته خواهد شد 
به امید خدا ما در این پروژه از راهنمایی ها و همکاری های استادان گرانقدر انجمن آقایان سیفی و مینایی نیز بهره خواهیم برد.
با تشکر از همه ی دوستان 
تلاشی مهر از گروه سیب سبز انجمن ناحیه 2
گفتنی است که ارتباط ما با شما برای بستن قرار داد و دریافت همکاری های شما از طریق ایمیل خواهد بود.


تاریخ : سه شنبه 8 مرداد 1392 | 03:22 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

"ابوالحسن ورزی"

سلام
ببخشید این روزا زیادی شعر می ذارم ؛ حالم رو بهتر می کنه!



طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست
در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست

اخم هایت را کمی وا کن که تاب آوردنش
در توان شانه های خسته ی الوند نیست
 
خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد
قصه اش آنچه مورخ ها به ما گفتند نیست،

خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند
خوب می دانست کار آتش و اسپند نیست

آنقدر شیرین زبانی کار دستم داده ای
قند خون از خوردن ِ بیش از نیاز ِ قند نیست

ای تنت شیراز راز آلود فتحت می کنم
گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست

"سورنا جوکار"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:47 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

"کاظم بهمنی"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:45 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

بسم  الله النور

=======================

پیری و فراموشی دیگر مجالی برای برای پیدا کردن ایده های جدید و نو را برایم نمی دهد دیگر از سر اجبار هم نمی خواهم بنویسم می خواهم برای همیشه نوشتن را کنار بگذارم در همین فکر هستم که به سمت کتابخانه ام می روم و نوشته های 50 سال اخیرم را بیرون می آورم یک مشت کاغذ دست نویس که حتی ارزش پاک کردن شیشه را هم ندارند همه را یکجا جمع کرده و به سوی باغچه خانه حرکت می کنم همین که به باغچه سرد و نمور خانم هلن می رسم نمی دانم از روی لجاجت است با بخاطر سنگینی نوشته هایم آنها را از دستانم رها می کنم و کاغذ ها در کنار برف های زمین آرام می گیرند پاهایم دیگر توان خود را از دست می دهند و من نیز مانند نوشته هایم نقش بر زمین می شوم و به کاغذی که نزدیکم بر روی زمین قرار گرفته است زل می زنم

اول سپتامبر 1939

با دیدن تاریخ حک شده بر روی کاغذ لبخند تلخی بر لبانم نقش می بندد همه ی کاغذ های پخش شده بر روی زمین را به آرامی در یکجا جمع می کنم و بخاطر دردی که یکماه است کمرم را به ستوه آورده است به سختی از جایم بلند می شوم بعد از چند دقیقه با یک بطری پلاستیکی حاوی بنزین به باغچه بر می گردم می خواهم یکجا از شر همه شان رها بشوم می خواهم کاری بکنم که دیگر هیچکس مرا به اسم یک نویسنده نشناسد تمام بنزین داخل بطری را بر روی نوشته ها و دفتر های خاطراتم میریزم یک کبریت برای آتش کشیدن این 50 سال کوفتی کافیست دستانم دیگر در این سوز و سرمای هوا نمی لرزند تا حال اینقدر برای انجام کاری مطمئن نبودم چشمانم را می بندم کبریت را به آرامی روشن می کنم و آنرا بر روی نوشته هایم می اندازم آتش به سرعت همه ی آنها را در بر میگیرد حال چشمانم را باز می کنم جای سیلوا خالیست مسلما دیدن چنین لحظه ای خیلی برایش دلچسب و مفرح خواهد بود در عرض چند ثانیه آتش تمام 50 سال گذشته ام را به خاکستر تبدیل کرد حال می توانم یک نفس عمیق از عمق وجودم بکشم

3 روز بعد

آرام و ساکت بر روی صندلی نشسته ام بدون هیچ دغدغه و فکری تنها چیزی که آزارم می دهد فرا رسیدن موعد اجاره ی خانه به خانم هلن است اما حتی تو گوچه خوابیدن هم بهتر از محاصره شدن در بند 50 سال زندگی مسرت بار می باشد تا حال اینقدر آرامش نداشته ام چشمانم را بسته ام و به آینده ای که در انتظارم هست فکر می کنم که ناگهان تلفن خانه به صدا در می آید این دفعه از شانسم نزدیک تلفن هستم و بلافاصله به آن جواب می دهم

-: هلو بفرمایید

صدای گرفته ای آنطرف تلفن می گوید:فرانک خودتی

با حسی سرشار از تعجب می گویم : بله خانوم خودم هستم شما ؟

-:رز هستم

-: اوه سلام رز ببخش که نشناختمت صدات خیلی عوض شده

-:آره زندگیم دو سه روزه عوض شده

-: چه خبر از این دوست دیوونه ما هنوز داره نفس می کشه ؟

-: نه دیگه نفس نمی کشه

-: (با خنده) حتما خفه اش کردی درسته ؟

-: فرانک . فرناندو سه روز پیش مرد

از لحن جدی و ناراحت رز معلوم است که باهام شوخی ندارد زبانم نمی توانست حتی برای گفتن کلمه ای در دهانم بچرخد رز با ناراحتی ادامه می دهد

-: سه روز پیش ظهر هر چفدر بهت زنگ زدیم تا خبر بدیم جواب ندادی برای شادیش دعا کن بای

ارتباط تلفنی من و رز قطع شد اما من هنوز مات و مبهوت خبری که شنیده ام هستم آخرین یادگار من از این 50 سال سه روز پیش همراه با نوشته هایم به خاکستر تبدیل شده است .




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

منفجر گشت

ونوری افکند

به شعاع همه ی زندگی من آنشب

نوری افکند عمیق

پرتوی ساده تر از همه ی سادگی من آنشب

مژه هایم سوی

استوای کره ی چشم ترم غلطیدند

پلک هایم

ناخود آگاه به هم چسبیدند

بعد تا

سوی قطبین نگاهم مژه ها برگشتند

دیدم اینجا خفگی، تاریکی ست

ترس این گوشه کنار است همین نزدیکی ست

باز هم خواب تورا دیده ام ای حس رقیق

پرتو خیره کننده

مثل من ساده ، عمیق

باز هم تا سحر روشن رویای دگر خوابیدم ........

تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1392 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

"نجمه زارع"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
تعداد کل صفحات : 35 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.