تبلیغات
عطر ادب

 

 


 

 

*در صورتی که از فرم ارسال اثر بالا اثرتان را برای عطر ادب ارسال کرده اید

در قسمت نظرات اعلام کنید

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

حرفهای انجمنی :

1-شعر بسیار زیبای آقای ستار زاده

آغاز زیبا بود اگر هرگز سر انجامی نداشت
 ای کاش دنیا نکته ای با نام ناکامی نداشت 


 امروز بادی سر نزد بر ملتی کشتی نشین
  روی همین دریا که تا دیروز آرامی نداشت


 آهو وش جان باخته روی حریر سبز عشق
عمرش به دنیا بود اگر ابریشمش دامی نداشت


 گفتند ((بام بیشتر یعنی که برف بیشتر ))
برفش چرا سنگین شدست این خانه که بامی نداشت


بدناممان کردند بد خواهان وگرنه دوستان
یک بار در هفته غزل خوانی که بد نامی نداشت


 یک صفحه کاغذ کندن و طرحی نوشتن در کلاس
طرحی که بی سامان شد و طرحی که فرجامی نداشت


 یکروز دور از انجمن یک روز دور از دوستان
حتی قلم بر یک تغزل حال اقدامی نداشت


 تا فکر می کردم به شعری عاشقانه این جهان
انگار دیگر تیره چشمی نازک اندامی نداشت


 بهتر یقین میکردم آن دم که سه شنبه میرسید
دنیا به زیبایی آن ایام ایامی نداشت

 

===================================

 

2-خاطرات انجمن از خانم ستاری

 

                     و  فانوسی که برای همیشه خاموش شد ...

        تعطیلی کلاس ها بنا به گفته آقای سیفی قطعی شد .

  ==========================================================

حكایت كلاسهای ما به فانوسی می ماند كه تمام شب را روشن بوده
و در دم دمای صبح كه نفتش تمام میشود به یكباره شراره می كشدوشعله اش سركشتر میشود و بعد خاموش!


چهارشنبه قبل حكم همان فانوس دم صبح را داشت و این چهارشنبه حكم خاموشی...وهمیشه چقدرزوددیرمیشود!بهمن90واردیبهشت92!انگارهمین دیروزبود...


میدانم كه حرفهایم هیچ چیز را عوض نمیكند اما بگذاربگویم چهارشنبه است وساعت 2 بعدازظهر،لحظه ای نه خودم ونه دلم جای خودشان بند نیست...به كتابخانه می روم!كتابخانه بهانه است خودم میدانم!اما این شاید عادت بامن مانده است.......
كتابخانه بر خلاف چهارشنبه های قبلی سوت وكور است!دیگر نه خبر از امدن استاد هست ونه خبر از نقد داستان و نه در آوردن تكه كاغذ ونه پسرچای نخورده ونه دختركوبنده....


میدانم تكرار روزهای گذشته برایت شاید فرقی نداشته باشد اما خاطره ها را چه كنیم؟
روزهایی كه همه مان تقریبا بچه بودیم!نه اینكه حالا بزرگ شده ایم نه!هنوز هم بچه ایم اما كمی پخته تر.
آنروزها زمان برایمان گم میشد،زمان گم میشد ویكباره خودمان راروی صندلی های همیشگی می دیدیم...
یاد آن روزها بخیر...


یاد6بهمن بخیر:كه اولین داستان تركی در كلاس را من خواندم...
یاد12تیر بخیر:كه اولین كلاس اختصاصی داستان نویسی بود و صد البته اولین تكه كاغذ در آوردنمان...
یاد 16 مرداد بخیر:كه بوف كور نقد شد...
یاد 6 شهریور بخیر:كه اولین نمایش كلاس را شهرزاد تكامل وسمانه یدااللهی اجرا كردند...
یاد 20 شهریور بخیر:كه تلاشی وصالحی بزرگپور وستارزاده نمایش اجرا كردند ،آن هم چه نمایشی!فوق العاده و عالی...
یاد 27 شهریور بخیر:كه تنهایی پر هیاهو نقد شد...
یاد16 آبان بخیر:كه ما نمایش اجرا كردیم و بعد هی خواستیم فراموشش كنیم ولی نشد! هروقت هم شد استاد سیفی یادآوری كرد...!
یاد 1 آذر بخیر: كه قرار بود قالبهای شعر تركی را من تدریس كنم وبا كمبود امكانات مواجه بودیم وحتی ماژیك هم نداشتیم ومن آبروی هرچه تدریس كننده بود را بردم ...
یاد 7 آذر بخیر:كه استاد سیفی واستاد مینایی باهم آمده بودند وكلاس ،كلاس داستان بود!طرح هدیه سال نو را قرار شد كه بنویسیم!خیلیها گند زدند و ما آن روز صورت دیگر آقای سیفی را دیدیم،تا آنروز آنقدر عصبانیت به خرج نداده بودند ولی حق هم داشتند...
یاد 12 دی بخیر :كه استاد مینایی به جای استاد سیفی امده بودند وآقای ستارزاده باپاره كردن داستانش نشان داد كه میخواهد شیر مرد شود...!


یاد 22 اسفند بخیر: كه استاد سیفی با آقای رادان تا ساعت 3 در دفتر كتابخانه مشغول بررسی آثار بودند ووقتی از ما پرسیدند:داریخمیسیزكی؟و ما گفتیم :نه!در حالی كه داریخیردیخ و  دروغ گفتیم...
یاد 20فروردین بخیر:كه استاد مینایی دیدگاهمان را به حماسه 180 درجه تغییر دادند...
یاد 28 فروردین بخیر:كه از همان روزهایی بود كه نمایش خودمان یاداوری شد و وقتی ما اعتراض كردیم استاد سیفی با خنده گفت:این جزو معدود اتفاقاتی است كه اگر حتی روزی كلاسها ازیادمان برود این جریان نمایش از ذهنمان پاك نخواهدشد!!!وما....هیچی،بیخیال...
یاد 10 اردیبهشت بخیر:كه استاد مینایی با كتاب چاپ شده آقای سیفی به كلاس آمده بودند...
یاد11 اردیبهشت بخیر:كه تكالیفمان را همه مان آنقدر خوب نوشته بودیم كه استاد چندبار به طور مكرر تكرار كردند امروز خوب نوشته اید...
یاد 25 اردیبهشت بخیر نه... : كه استاد سیفی گفت جلسه آخر هست وما دلمان گرفت...وآن لحظه آرزو كردم كاش همه بچه های كلاس بودند و تجدید خاطره می كردیم...وهمیشه چقدر زود دیر میشود...همه چی آسون تموم شد...یاد آن روزها بخیر...
                                                    یاد آن روزهابخیر...


ساعت 4 بعد از ظهر است،برمی گردم اما نه از كلاس از كتابخانه ی سوت وكور خلاف هر چهارشنبه مان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

3- جوابی برای این خاطرات از استاد سیفی :

 

6بهمن - برام جالب بود که توی اون کلاس داستان ترکی خونده شد .
12تیر- واسه اون کلاسای اختصاصی کلی برنامه داشتم که ...
16مرداد- بوف کور رو میشه بارها نقد کرد و به مطالب تازه پی برد . افسوس صادق هدایت ...
6شهریور - عجب جریانی شد !
20شهریور - سوپر استارها جمع شده بودند - دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد چه برسه به چند پاااادشاه .
16آبان - هنوزم یکی داره توی مغزم مگس می کشه !
7آذر- سعی می کنم زیاد عصبانی نشم ولی اون روز ...
22 اسفند - یه چیزی بگم حلال کنین اون روز با آقای رادان ناهار هم خوردیم !!
28فروردین - شما چی ؟؟
10اردیبهشت - خیلی زحمت کشیده شد واسه اون کتاب
11 اردیبهشت - ته دلم به همتون گفتم آفرین .
25 اردیبهشت یا .. 25 اردیجهنم - هیچی !!

=========================================================

4-قطع نامه ای از آقای ستار زاده

 

سلام خدمت دوستان اجازه بدین حرفم رو با یک نقل قول از خودم آغاز کنم
یاد حرف خودم افتادم که:((بزرگترین گناه انسان های کوچک کوچک بودنشان است))وبا یک نقل قول از حضرت حافظ ادامه بدم
به یاد اون مصرع حافظ افتادم که((عشاق چنین مستحق هجرانند ))
وقتی خوب فکر میکنم میبینم که من امیر ستارزاده یا همون شکارچی در جدایی از خواسته هایم بی تقصیر نیستم
بنده عقیده دارم که اتفاقات دور و برم بازتاب هستی در مقابل شایستگی های من است شاید اگر ما بهتر پشت هم بودیم که نیستیم پاسخ هستی به ما اینی که هست نمیبود بنده حالا کاملا و قاطعانه آقای اتابک صالحی را تایید میکنم که قطع نامه ی تحریم ادبی شون را علیه ما ارائه دادند حمایت ما از همدیگر بسیار ضعیف و گاهی در حد صفر هست میگی نه خوب دقت کنید
غزل دوستان ما ((صرف نظر از اینکه مال چه کسی هست ))تاماه ها میماند و خیلی ها گوشه ی چشمی هم به آن نمیکنند مادر کانون به طور میانگین هشت نفر بودیم ولی کل نظرات یک صفحه از وبلاگ روی هم رفته هشت تا نمیشود((صرف نظر از نظرات بخش بالایی که معلوم نیست انباشته ی چند سال است ))چه برسد به هر اثر بالاخره این رسم همراهی نیست ............

 

 نظرات این مطلب در مطلب خودشان که اندکی عقب افتاده اند و در آثار قابل ملاحظه می باشند درج شده

و اگر می خواهید نظرتان  را در مورد این مطالب بگویید لطفا به مطلب اختصاصی خودش که از آثار قابل دسترسی است  ارسال فرمایید ممنون

=========================================================

تلاشی










































میخوام موضوع اصلی فیلمنامه رو بگم تقابل سنت و مدرنیته تنها بخش کوچکی از این فیلنامه میباشد بچه ها حرف اصلیمون اسلامه الان محتوای اغلب فیلم های هالیوود اسلام هراسی و اسلام ستیزیه که باچاشنی هیجان بیننده رو به وجد میارن نمونه بارزش سریال خوش ساخته لاست هست نماینده مسلمانان در جزیره یک شکنجه گره قهاره نمیخوام شعار بدم اما اونا با سینماشون دارن با ارزش های اسلام میجنگن ما الان به عنوان یک کشور مهمه اسلامی مطرح هستیم تو زمینه های علمی دفاعی و غیره اما سینما و تلویزیونمون چی موضوع اغلب فیملنامه هامون عشقو عاشقیه به جز چند فیلم فاخر هیچ حرفی واسه گفتن نداریم اما سر صحبته من با بچه های انجمنه که دیگه از بعضیاشون هیچ خبری نیست میخوام یه یا علی بگینو بیاین وسط که با هم فکری هم یه فیلمنامه اساسی بنویسیم چون یک دست صدا ندارد بس باهم بگیم یا علی
اینم بگم هر کی تا حالا اومده وسط بخاطر دینشه من میخوام باورها وارزش های اسلام رو بازبانی لطیف و بدون شعار بیان کنیم حضرت علی میفرماین بزرگ فکر کن کوچک عمل کن همین حالا شروع کن ما شروع میکنیم هر کی هست بسم الله


تاریخ : یکشنبه 28 خرداد 1391 | 09:40 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

دل آزرده ام از این ستم آباد گرفت
نتوان داد مرا زین همه بیداد گرفت
محو پرواز شرارم که به یک چشم زدن
از عدم آمد و راه عدم آباد گرفت
شوق بسیار و سحر دور و شکیبایی کم
شمع ما را که تواند به ره باد گرفت
خوشتر از باغ بهشت است بیابان عدم
رهروی را که دل از عالم ایجاد گرفت
گرچه دل سنگ صبور است زغم دارم بیم
که به قصد دل من پنجه ز پولاد گرفت
گردن از دور کشیدیم ولی سود نداشت
چرخ زد تیشه و جا بر سر فرهاد گرفت
از خموشی نفسم تنگ شد ای همنفسان
چند بر سینه توانم ره فریاد گرفت؟
غنچه خون خوردن پنهان ز دل من آموخت
گل پریشان شدن از خاطر من یاد گرفت

"محمد قهرمان"


سلام

متاسفانه من بی خبر بودم که استاد قهرمان 28 اردیبهشت 92 در گذشته اند. در گذشت استاد قهرمان را به تمامی شعر و ادب دوستان  تسلیت عرض می نمایم.




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 3 خرداد 1392 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

نام: مرگ خوش (

A Happy Death=La Mort heureuse)

مرگ خوش | آلبر کامو | ترجمه احسان لامع


نویسنده (و مترجم): آلبر کامو (Albert Camus) – ترجمه احسان لامع (ترجمه از متن انگلیسی)

ناشر: انتشارات نگاه

تاریخ نشر: سال ۱۳۸۷ – چاپ اول

تعداد صفحات: ۱۴۴ صفحه

حجم: ۱.۹ مگابایت

قیمت پشت جلد: ۲۰۰۰ تومان

قیمت روز: ۶۰۰۰ تومان

درباره کتاب ، درباره نویسنده ، گزیده‌ای از کتاب در ادامه مطلب

دانلود از لینک مستقیم

درباره کتاب:

مرگ خوش [La Mort heureuse]. رمانی از آلبر کامو (۱) (۱۹۱۳-۱۹۶۰)، نویسنده فرانسوی، که بین سالهای ۱۹۳۶ و ۱۹۳۸ نوشته، و پس از مرگ نویسنده، در ۱۹۷۱ منتشر شد. این رمان، با عنوان معمایی‌اش، نخستین مرحله بیگانه نیست؛ حتی اگر بعضی صفحات آن مثل یکشنبه مورسو (۲) گذاری باشد از یکی به دیگری. طرح و توطئه، شخصیت اصلی با وجود تشابه اسمی‌و سبک اثر، در این دو رمان بسیار باهم فرق دارند. پاتریس مرسو، از کارکنان جوان الجزیره‌ای، شخص معلولی را به نام زاگرو (۳) به قتل می‌رساند – البته به نظر می‌رسد با توافق خود قربانی باشد- تا پولش را تصاحب کند. این جنایت سبب می‌شود که مرسو، برای نجات زندگی خویش، بگریزد و فرصت یابد تا به دلخواه خود زندگی کند. او به مسافرت می‌رود و زندگی جمعی را در الجزیره تجربه می‌کند، و در شنوتا (۴) به تنهایی در کنار دریا مستقر می‌شود. در پایان آنچه تکاپو و طی طریق رازآشنایانه جلوه می‌کند، اما در قلب زندگی روزمره تداوم می‌یابد، با آگاهی کامل و در توافق با دنیا، خشنود می‌میرد. ضعف رمان، که کامو آن را پذیرفته بود و دقیقا به همین علت منتشرش نکرده بود، در آن است که فاقد ضرورت باطنی بوده و از گسستگیهای لحن و سطح گفتار مشحون است. رمان حوادث فرعی را که از تجربه نویسنده ناشی شده و درست سامان نیافته است در کنار هم قرار می‌دهد: سفری ملال‌انگیز به اروپای مرکزی، یا زندگی در الجزیره با سه زن، در «خانه‌ای پیش چشم دنیا» و فصلهایی که مبتنی بر افسانه‌سازیهای داستانی است. اما رمان دارای قطعه‌هایی بسیار جالب و اغلب تغزلی است؛ و همچون کالیگولا، گواهی است بر اهمیت تأثیر نیچه، وسوسه خودپرستی، و میل به پیوند دادن خوشبختی و روشن‌بینی.




طبقه بندی: رمان خارجی،

تاریخ : پنجشنبه 2 خرداد 1392 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

پست ثابت وبلاگ 1

آغاز زیبا بود اگر هرگز سر انجامی نداشت
 ای کاش دنیا نکته ای با نام ناکامی نداشت 


 امروز بادی سر نزد بر ملتی کشتی نشین
  روی همین دریا که تا دیروز آرامی نداشت


 آهو وش جان باخته روی حریر سبز عشق
عمرش به دنیا بود اگر ابریشمش دامی نداشت


 گفتند ((بام بیشتر یعنی که برف بیشتر ))
برفش چرا سنگین شدست این خانه که بامی نداشت


بدناممان کردند بد خواهان وگرنه دوستان
یک بار در هفته غزل خوانی که بد نامی نداشت


 یک صفحه کاغذ کندن و طرحی نوشتن در کلاس
طرحی که بی سامان شد و طرحی که فرجامی نداشت


 یکروز دور از انجمن یک روز دور از دوستان
حتی قلم بر یک تغزل حال اقدامی نداشت


 تا فکر می کردم به شعری عاشقانه این جهان
انگار دیگر تیره چشمی نازک اندامی نداشت


 بهتر یقین میکردم آن دم که سه شنبه میرسید
دنیا به زیبایی آن ایام ایامی نداشت

 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

                                           پست ثابت وبلاگ 2

                   و  فانوسی که برای همیشه خاموش شد ...

        تعطیلی کلاس ها بنا به گفته آقای سیفی قطعی شد .

  ==========================================================

حكایت كلاسهای ما به فانوسی می ماند كه تمام شب را روشن بوده
و در دم دمای صبح كه نفتش تمام میشود به یكباره شراره می كشدوشعله اش سركشتر میشود و بعد خاموش!


چهارشنبه قبل حكم همان فانوس دم صبح را داشت و این چهارشنبه حكم خاموشی...وهمیشه چقدرزوددیرمیشود!بهمن90واردیبهشت92!انگارهمین دیروزبود...


میدانم كه حرفهایم هیچ چیز را عوض نمیكند اما بگذاربگویم چهارشنبه است وساعت 2 بعدازظهر،لحظه ای نه خودم ونه دلم جای خودشان بند نیست...به كتابخانه می روم!كتابخانه بهانه است خودم میدانم!اما این شاید عادت بامن مانده است.......
كتابخانه بر خلاف چهارشنبه های قبلی سوت وكور است!دیگر نه خبر از امدن استاد هست ونه خبر از نقد داستان و نه در آوردن تكه كاغذ ونه پسرچای نخورده ونه دختركوبنده....


میدانم تكرار روزهای گذشته برایت شاید فرقی نداشته باشد اما خاطره ها را چه كنیم؟
روزهایی كه همه مان تقریبا بچه بودیم!نه اینكه حالا بزرگ شده ایم نه!هنوز هم بچه ایم اما كمی پخته تر.
آنروزها زمان برایمان گم میشد،زمان گم میشد ویكباره خودمان راروی صندلی های همیشگی می دیدیم...
یاد آن روزها بخیر...


یاد6بهمن بخیر:كه اولین داستان تركی در كلاس را من خواندم...
یاد12تیر بخیر:كه اولین كلاس اختصاصی داستان نویسی بود و صد البته اولین تكه كاغذ در آوردنمان...
یاد 16 مرداد بخیر:كه بوف كور نقد شد...
یاد 6 شهریور بخیر:كه اولین نمایش كلاس را شهرزاد تكامل وسمانه یدااللهی اجرا كردند...
یاد 20 شهریور بخیر:كه تلاشی وصالحی بزرگپور وستارزاده نمایش اجرا كردند ،آن هم چه نمایشی!فوق العاده و عالی...
یاد 27 شهریور بخیر:كه تنهایی پر هیاهو نقد شد...
یاد16 آبان بخیر:كه ما نمایش اجرا كردیم و بعد هی خواستیم فراموشش كنیم ولی نشد! هروقت هم شد استاد سیفی یادآوری كرد...!
یاد 1 آذر بخیر: كه قرار بود قالبهای شعر تركی را من تدریس كنم وبا كمبود امكانات مواجه بودیم وحتی ماژیك هم نداشتیم ومن آبروی هرچه تدریس كننده بود را بردم ...
یاد 7 آذر بخیر:كه استاد سیفی واستاد مینایی باهم آمده بودند وكلاس ،كلاس داستان بود!طرح هدیه سال نو را قرار شد كه بنویسیم!خیلیها گند زدند و ما آن روز صورت دیگر آقای سیفی را دیدیم،تا آنروز آنقدر عصبانیت به خرج نداده بودند ولی حق هم داشتند...
یاد 12 دی بخیر :كه استاد مینایی به جای استاد سیفی امده بودند وآقای ستارزاده باپاره كردن داستانش نشان داد كه میخواهد شیر مرد شود...!


یاد 22 اسفند بخیر: كه استاد سیفی با آقای رادان تا ساعت 3 در دفتر كتابخانه مشغول بررسی آثار بودند ووقتی از ما پرسیدند:داریخمیسیزكی؟و ما گفتیم :نه!در حالی كه داریخیردیخ و  دروغ گفتیم...
یاد 20فروردین بخیر:كه استاد مینایی دیدگاهمان را به حماسه 180 درجه تغییر دادند...
یاد 28 فروردین بخیر:كه از همان روزهایی بود كه نمایش خودمان یاداوری شد و وقتی ما اعتراض كردیم استاد سیفی با خنده گفت:این جزو معدود اتفاقاتی است كه اگر حتی روزی كلاسها ازیادمان برود این جریان نمایش از ذهنمان پاك نخواهدشد!!!وما....هیچی،بیخیال...
یاد 10 اردیبهشت بخیر:كه استاد مینایی با كتاب چاپ شده آقای سیفی به كلاس آمده بودند...
یاد11 اردیبهشت بخیر:كه تكالیفمان را همه مان آنقدر خوب نوشته بودیم كه استاد چندبار به طور مكرر تكرار كردند امروز خوب نوشته اید...
یاد 25 اردیبهشت بخیر نه... : كه استاد سیفی گفت جلسه آخر هست وما دلمان گرفت...وآن لحظه آرزو كردم كاش همه بچه های كلاس بودند و تجدید خاطره می كردیم...وهمیشه چقدر زود دیر میشود...همه چی آسون تموم شد...یاد آن روزها بخیر...
                                                    یاد آن روزهابخیر...


ساعت 4 بعد از ظهر است،برمی گردم اما نه از كلاس از كتابخانه ی سوت وكور خلاف هر چهارشنبه مان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

جوابی برای این خاطرات از استاد سیفی :

6بهمن - برام جالب بود که توی اون کلاس داستان ترکی خونده شد .
12تیر- واسه اون کلاسای اختصاصی کلی برنامه داشتم که ...
16مرداد- بوف کور رو میشه بارها نقد کرد و به مطالب تازه پی برد . افسوس صادق هدایت ...
6شهریور - عجب جریانی شد !
20شهریور - سوپر استارها جمع شده بودند - دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد چه برسه به چند پاااادشاه .
16آبان - هنوزم یکی داره توی مغزم مگس می کشه !
7آذر- سعی می کنم زیاد عصبانی نشم ولی اون روز ...
22 اسفند - یه چیزی بگم حلال کنین اون روز با آقای رادان ناهار هم خوردیم !!
28فروردین - شما چی ؟؟
10اردیبهشت - خیلی زحمت کشیده شد واسه اون کتاب
11 اردیبهشت - ته دلم به همتون گفتم آفرین .
25 اردیبهشت یا .. 25 اردیجهنم - هیچی !!

=========================================================

 

 ((ادامه ی بحث در مورد خاطرات انجمن بنا به درخواست در نظرات صورت می گیرد ))

 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
سلام خدمت دوستان اجازه بدین حرفم رو با یک نقل قول از خودم آغاز کنم
یاد حرف خودم افتادم که:((بزرگترین گناه انسان های کوچک کوچک بودنشان است))وبا یک نقل قول از حضرت حافظ ادامه بدم
به یاد اون مصرع حافظ افتادم که((عشاق چنین مستحق هجرانند ))
وقتی خوب فکر میکنم میبینم که من امیر ستارزاده یا همون شکارچی در جدایی از خواسته هایم بی تقصیر نیستم
بنده عقیده دارم که اتفاقات دور و برم بازتاب هستی در مقابل شایستگی های من است شاید اگر ما بهتر پشت هم بودیم که نیستیم پاسخ هستی به ما اینی که هست نمیبود بنده حالا کاملا و قاطعانه آقای اتابک صالحی را تایید میکنم که قطع نامه ی تحریم ادبی شون را علیه ما ارائه دادند حمایت ما از همدیگر بسیار ضعیف و گاهی در حد صفر هست میگی نه خوب دقت کنید
غزل دوستان ما ((صرف نظر از اینکه مال چه کسی هست ))تاماه ها میماند و خیلی ها گوشه ی چشمی هم به آن نمیکنند مادر کانون به طور میانگین هشت نفر بودیم ولی کل نظرات یک صفحه از وبلاگ روی هم رفته هشت تا نمیشود((صرف نظر از نظرات بخش بالایی که معلوم نیست انباشته ی چند سال است ))چه برسد به هر اثر بالاخره این رسم همراهی نیست ............



طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
 
شب های پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....
 
نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...
در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...
 
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
"Your hair is black, Your eyes are blue"
 
« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار
این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»
 
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
 
س» و ستاره ها چشمک نمی زدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود
 
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
 
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

"حامد عسکری"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 02:13 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

سکّه ی این مهر از خورشید هم زرّین تر است
خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت
می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

ما چنان آیینه ها بودیم، رو در رو ولی
امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر
گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم مکن
بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

"فاضل نظری"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت 1392 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
تعداد کل صفحات : 35 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.