تبلیغات
عطر ادب - نیمکت احزان ((جواد داداشی ))
نیومدنت روز به روز داره ادامه دادن به این زندگی تاسف وار رو کاهش میده سردی هوا از یه طرف و بی وفایی کسی که سالهاست داره هر روز منو بر این نیمکت می نشونه یه طرف و دل با نا امیدی می گوید تو دیگه پیر شدی اون دیگه نمیاد ولی دل هنوز هم نتونسته باور کنه که تو بهش فکر هم نمی کنی چه برسه بیای سر قرار این نیمکت هم از صبر من انگار خسته شده دلم تحمل سنگینی غمی رو نداره که سالها مونس تنهایی من بوده چشمهایم از گریه و بی خوابی کبود شده بیا و معجزه ی خوابی برای این چشمام شو این چشما خسته شد از نگاه کردن به تنها عکس تو چشمام کم سو شده و داره کم کم کور میشه و نیز خسته ام از خشک کردن رخت خوابم بخاطر گریه هر روز خیس آب میشه ولی هنوزم خوشحالم چون برای دیدنت نیازی به چشم نیست چون عطر خوش بدنت رو می توانم با تمام وجود بچشم خسته ام از این زخم قدیمی که سالهاست دارم می بندمش اینطور که معلومه حتی یه خاطره هم از من تو ذهنت نمونده حتی یادت نمیاد روزهایی رو که تو خوابت نمی یومد بخاطرت بیدار می موندم چون دیدن خوابیدن تو عادی دیگر برایم بود بی انصاف ای کاش فقط یکبار از این درخت تیره بخت خبری می گرفتی چه آسون منو با خاطراتت تنها گذاشتی یه لطفی تو حقم کن تو اون شب ها که خوابت نمیاد فقط برای لحظه ای به یاد من باش و بگو خدا لعنتش کنه بدجوری دوستم داشت ای کاش می دانستی دلیل زنده موندنم فقط لمس گرمی دستای تو هس رویای  شب و روز من رسیدن لحظه ای به توئه درسته که میگن لذت عشق تو  نرسیدنشه اما انگار این انتظار خیلی به درازا کشید انتظاری که سیاهی موهایم را گرفت ای کاش رهگذری به تو خبری از من می رسوند  که اون بیچاره داره با اشکهایش خودش رو غسل میده چون هنوزم تو باور بچگی یه  همون باوری که تو بچگی وقتی چیزی رو بهش نمی دادند گریه می کرد و دلشون به حالش می سوخت و اون چیزی رو که میخواست بهش می دادند الان هم فکر میکنه با گریه می تونه تو رو به دست بیاره 
حالا من موندم و یه طناب و یه چارپایه که بی صبرانه مرا میخوانند  و پاهایم از شوق دیدار با مرگ روی صندلی می لرزد.



طبقه بندی: آثار،

تاریخ : شنبه 28 بهمن 1391 | 03:44 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.