تبلیغات
عطر ادب - خدمت شروع شد

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
 
شب های پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....
 
نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...
در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...
 
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
"Your hair is black, Your eyes are blue"
 
« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار
این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»
 
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...
 
س» و ستاره ها چشمک نمی زدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود
 
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
 
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو...»

"حامد عسکری"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 02:13 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.