تبلیغات
عطر ادب - قسمت اول فصل اول رمان سیاه مثل کلاغ تلاشی

بسم الله النور

این دومین پاکت سیگاری هست که امروز بسته ی روی آنرا باز می کنم دیگر حوصله نوشتن را ندارم پنجاه سال است که می نویسم اما چه کسی هست که بخواند بهترین رمان من در هزار تیراژ به چاپ رسید که با گذشت بیست سال از چاپ آن هنوز بیش از نصفی از آن ها روی دست فرو شندگانش باقی مانده است اگر به واسطه ی حضورم در اداره ی پست نبود من هرگز نمی توانستم با شغل نویسندگی مایحتاج زندگی خودم رو فراهم کنم و خیلی پیشتر از این ها در کنار یکی از جو های آب شهر پاریس خوارک موشها شده بودم وقتی به گذشته ی پر افتخاری که داشته ام فکر می کنم تنم مثل بید می لرزد تنها خوش شانسی که در سنین جوانی نصیب من شده است این است که بارها از مرگ گریخته ام .

گاهی دوستم فرناندو با تمسخر به من میگوید که تو مظهر شانسی البته من به این گونه حرفا اعتقادی ندارم ولی گاهی اوقات خودم هم به حرفای فرناندو ایمان می آورم البته من هنوز به آینده امیدوار هستم درست است که از زندگی هفتاد ساله ام خیری ندیده ام ولی نصیحت پدرم را هیچوقت فراموش نمی کنم که می گفت :... از بد حادث امشب یادم رفت ولی سعی می کنم هنگام خواب که ذهن انسان از همه ی مشکلات اطرافش آزاد است نصیحت پدرم رو به یاد بیاورم امروز هم حوصله ی پختن غذا برای سیر کردن شکمم را ندارم .

بنابراین در حالیکه صدا های ناهنجاری ازشکمم می شنوم به تخت خوابم پناه می برم چشمانم را میبندم تا شاید کمی خواب بتواند آرامش را به من بازگرداند ولی در خواب نیز احساس آرامش ندارم چون انواع کابوس ها بی رحمانه به من حمله میکنند تا ذهن و افکارم را درگیر خود کنند.

سوز سردی در در اتاقم جولان می دهد سرم را که بلند میکنم پنجره ی نیمه باز اتاقم خود نمایی می کند از جایم بلند می شوم و کشان کشان خودم را نزدیک پنجره می رسانم در پنجره را محکم می بندم  تا نیمه های شب کار دستم ندهد دوباره بر روی تختم دراز می کشم  و به خواب عمیقی فرو می روم گویی سالهاست که نخوابیده ام به رسم عادت ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم پای یکی از نوشته هایم رفتم تا آنرا کامل کنم داستان یک پرستار که ...

ولی نمی دانم چطور باید این داستان کوتاه را به پایان برسانم نه ایده ای برای پایانش دارم و نه وقت کافی برای فکر کردن چون باید تا عصر امروز داستان را به دفتر مجله برسانم تا اندک ماهیانه ای که از این طریق به جیبم میرسد قطع نشود ولی دیگر گرسنگی امانم را بریده است بنابراین صبحانه ی ساده ای را برای خودم درست می کنم تا از شر شکوه و شکایت شکم خلاص بشوم بعد از خوردن صبحانه تازه قلمم جان گرفته بود که صدای در تمام خیالاتم را نقش بر آب کرد در را باز کردم با چهره خندان فرناندو رو به رو شدم بدون تعارف وارد خانه شد و بر روی صندلی نشست به چشمانم زل زد و گفت فرانک جان خیلی دلم برات تنگ شده بود یک ماهی است که تو را ندیده ام زندگی ات چگونه سپری می شود نگاه معنا داری به صورت فرناندو می اندازم : تو که تمام زندگی مرا از حفظ هستی من پانزده سال هست که زندگی ام به این روال سپری می شود صبحها که از خواب بیدار می شوم قلم به دست می گیرم بعد از کمی نوشتن صبحانه می خورم بعد هم ...

تمامش کن فرانک نمی خوام زندگی تکراری خودت را برایم تعریف کنی من آدم بی عقل تر از تو در این دنیا ندیده ام تا کی میخوای تنها باشی وفا داری پنجاه ساله به خاطر عشقی که تو را به اندازه ی پشه ای دوست نداشت واقعا دیوانگی است من فقط یکسال از تو کوچکترم ولی وضعیت زندگی من کجا و زندگی تاسف بار تو کجا .

من دیروز نتیجه ام را داماد کردم ولی تو هفتاد سال سن داری ولی هنوز ازدواج نکرده ای البته هنوز هم دیر نیست تو الان باید گرمای آغوش معشوقه ات را حس کنی نه اینکه شب و روز ت را صرف نوشتن داستان های چرت تلف کنی . حرفهای فرناندو مثل همیشه حالم را بهم می زند درست است به زندگی اش حسادت می کنم ولی این دلیل نمی شود که هرگونه ذلت و خواری را بپذیرم لب به شکایت باز میکنم و می گویم دست بردار فرناندو

دیگر از من گذشته است این مرگ است که برایم آغوش باز کرده است نه معشوقه تو هم اگر یکبار دیگر به من توهین بکنی قید دوستی مثل تو را خواهم زد

بعد از یک ساعت تحمل کردن سخنان فرناندو سر انجام به قصد رفتن به خانه اش منزلم را ترک کرد و من بار دیگر باید تمام افکارم را یکجا جمع می کردم تا بتوانم پایان مناسب برای داستان کوتاهم پیدا کنم . 

 

قسمت بعدی ‍بنچشنبه




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 09:18 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.