تبلیغات
عطر ادب - قسمت دوم فصل اول رمان سیاه مثل کلاغ تلاشی مهر

بسم الله النور

پاریس 1964

با هر زحمتی داستان کوتاهم را به پایان رساندم خودم که چندان  از نوشتنش راضی نیستم اما بهر حال چاره ای جز این برایم باقی نمانده است بدون معطلی به سراغ لباسهایم می روم تا ظرف یکساعت خودم را به دفتر مجله برسانم و داستان و زینم را تحویل سر دبیر بدهم !!!

باید بیشتر از سرمای هوا خودم را برای نیش و کنایه های اقای سیلوا آماده کنم که تنها نظری که بعد از خواندن داستان هایم ارائه می کند این است : مزخرفه

در حال خارج شدن از خانه هستم که ناگهان تلفن خانه به صدا در می آید حوصله ی جواب دادن به تلفن را ندارم بنابراین بی اعتنا به آن کسی که برای حرف زدن با من بی صبرانه انتظار می کشد از خانه خارج می شوم

برف سرتاسر خیابان را فرا گرفته است می خواهم به یاد اوقات جوانی در این سرمای سوزناک پیاده به دفتر مجله بروم و در راه خاطرات دوران جوانی ام را مروری بکنم اما نه بهتر است که کلا به یاد آن روزها نیفتم

فرناندو که یادگار دوران جوانی ام می باشد برای هفت پشتم کافی است دیگر نیازی به تداعی خاطرات پنجاه سال گذشته ندارم...

آن قدر سرگرم تخیلات پوچ خود هستم که از جلوی دفتر مجله گذشته ام و حالا باید مسیر را دوباره برگردم

بهر حال به دفتر مجله می رسم و بلافاصله با اتاق سر دبیر می روم همینکه وارد اتاق می شوم گرمای شومینه ی اتاق آقای سیوا  چه عاشقانه مرا در آغوش می کشد

آقای سیلوا در حالیکه سرش را بر روی میز گذاشته با صدای خروپف ناقصی سمفونی خواب را در اتاقش طنین انداز کرده است

بر روی صندلی می نشینم و منتظر بیدار شدن سردبیر محترم .

با توجه به شناختی که از آقای سیلوا دارم اصولا در هنگام خواب نباید مزاحم استراحت ایشان بشوم بنابراین من هم برای همراهی با ایشان چشمانم را می بندم تا شاید کمی آرامش به روح و روانم بازگردد

به خاطر پارگی کفشم آب به داخل آن نفوذ کرده و پایم را به مرز انجماد شدن میرساند در راه برگشت به خانه هستم و در فکر صحبتهای سیلوا:

{{آقای محترم این به داستان مزخرفیه که نوشته ی پسر سه ساله من هم میتونس بهتر از این باشه نه آغازش معلومه نه پایانش

منکه انتظار برخورد بی رحمانه ای تا این حد را نداشتم ملتسمانه می گویم :

آقای سیلوا شما از من یک داستان خنده دار خواستید این هم خنده  دار

-:واقعا فکر می کنی من در حین خوندن داستان خندیدم ؟

-:نخدیدید؟ خوب این هم مشکل شماست وقتی که شما اراده می کنید نخندید تقصیر من نویسنده چیست؟

سیلوا که از این حرف من به شدت عصبانی می شود فریاد می زند :24 ساعت وقت داری برای نوشتن یک داستان طنز خوب وگرنه اخراجی}}

با ناراحتی در را باز می کنم و داخل خانه می شوم شال ارث رسیده از طرف پدربزرگم را بر روی زمین م یاندازم در حالیکه پاهایم کبود شده است بر روی صندلی مخصوصم می نشینم حالا باید ظرف 24 ساعت شوژه ای را پیدا کرده و آنرا تبدیل به داستانی خنده دار و باب میل آقای سیلوا بکنم \\

قسمت سوم 5 تیر



تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1392 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.