تبلیغات
عطر ادب - به قصد عشق رفتی از غم نان سر درآوردی

به قصد عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی


تو مثل هیچکس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان،سردرآوردی


تو میشد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سردرآوردی


در این پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی


توکل،شرط کامل نیست،این را مولوی گفته ست
بخوان آن را دوباره،شاید از آن سردر آوردی


"مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین"
چه پیش آمد که از شعر زمستان سردرآوردی؟!

"حسن قریبی"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1392 | 12:24 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.