تبلیغات
عطر ادب - قسمت سوم سیاه مثل کلاغ تلاشی

بسم  الله النور

=======================

پیری و فراموشی دیگر مجالی برای برای پیدا کردن ایده های جدید و نو را برایم نمی دهد دیگر از سر اجبار هم نمی خواهم بنویسم می خواهم برای همیشه نوشتن را کنار بگذارم در همین فکر هستم که به سمت کتابخانه ام می روم و نوشته های 50 سال اخیرم را بیرون می آورم یک مشت کاغذ دست نویس که حتی ارزش پاک کردن شیشه را هم ندارند همه را یکجا جمع کرده و به سوی باغچه خانه حرکت می کنم همین که به باغچه سرد و نمور خانم هلن می رسم نمی دانم از روی لجاجت است با بخاطر سنگینی نوشته هایم آنها را از دستانم رها می کنم و کاغذ ها در کنار برف های زمین آرام می گیرند پاهایم دیگر توان خود را از دست می دهند و من نیز مانند نوشته هایم نقش بر زمین می شوم و به کاغذی که نزدیکم بر روی زمین قرار گرفته است زل می زنم

اول سپتامبر 1939

با دیدن تاریخ حک شده بر روی کاغذ لبخند تلخی بر لبانم نقش می بندد همه ی کاغذ های پخش شده بر روی زمین را به آرامی در یکجا جمع می کنم و بخاطر دردی که یکماه است کمرم را به ستوه آورده است به سختی از جایم بلند می شوم بعد از چند دقیقه با یک بطری پلاستیکی حاوی بنزین به باغچه بر می گردم می خواهم یکجا از شر همه شان رها بشوم می خواهم کاری بکنم که دیگر هیچکس مرا به اسم یک نویسنده نشناسد تمام بنزین داخل بطری را بر روی نوشته ها و دفتر های خاطراتم میریزم یک کبریت برای آتش کشیدن این 50 سال کوفتی کافیست دستانم دیگر در این سوز و سرمای هوا نمی لرزند تا حال اینقدر برای انجام کاری مطمئن نبودم چشمانم را می بندم کبریت را به آرامی روشن می کنم و آنرا بر روی نوشته هایم می اندازم آتش به سرعت همه ی آنها را در بر میگیرد حال چشمانم را باز می کنم جای سیلوا خالیست مسلما دیدن چنین لحظه ای خیلی برایش دلچسب و مفرح خواهد بود در عرض چند ثانیه آتش تمام 50 سال گذشته ام را به خاکستر تبدیل کرد حال می توانم یک نفس عمیق از عمق وجودم بکشم

3 روز بعد

آرام و ساکت بر روی صندلی نشسته ام بدون هیچ دغدغه و فکری تنها چیزی که آزارم می دهد فرا رسیدن موعد اجاره ی خانه به خانم هلن است اما حتی تو گوچه خوابیدن هم بهتر از محاصره شدن در بند 50 سال زندگی مسرت بار می باشد تا حال اینقدر آرامش نداشته ام چشمانم را بسته ام و به آینده ای که در انتظارم هست فکر می کنم که ناگهان تلفن خانه به صدا در می آید این دفعه از شانسم نزدیک تلفن هستم و بلافاصله به آن جواب می دهم

-: هلو بفرمایید

صدای گرفته ای آنطرف تلفن می گوید:فرانک خودتی

با حسی سرشار از تعجب می گویم : بله خانوم خودم هستم شما ؟

-:رز هستم

-: اوه سلام رز ببخش که نشناختمت صدات خیلی عوض شده

-:آره زندگیم دو سه روزه عوض شده

-: چه خبر از این دوست دیوونه ما هنوز داره نفس می کشه ؟

-: نه دیگه نفس نمی کشه

-: (با خنده) حتما خفه اش کردی درسته ؟

-: فرانک . فرناندو سه روز پیش مرد

از لحن جدی و ناراحت رز معلوم است که باهام شوخی ندارد زبانم نمی توانست حتی برای گفتن کلمه ای در دهانم بچرخد رز با ناراحتی ادامه می دهد

-: سه روز پیش ظهر هر چفدر بهت زنگ زدیم تا خبر بدیم جواب ندادی برای شادیش دعا کن بای

ارتباط تلفنی من و رز قطع شد اما من هنوز مات و مبهوت خبری که شنیده ام هستم آخرین یادگار من از این 50 سال سه روز پیش همراه با نوشته هایم به خاکستر تبدیل شده است .




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.