تبلیغات
عطر ادب - مطالب بهمن 1391
لالایی

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.
پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو مگوها همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز ...

پیرمرد برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل می کند ضبط صوتی را آماده کرد و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط کرد.
پیر مرد صبح از خواب بیدار شد و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش رفت و او را صدا زد، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته بود!
از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او بود !




طبقه بندی: داستان،

تاریخ : جمعه 6 بهمن 1391 | 10:03 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

« تَشبیه» چیست؟ «مُشبه» کدام است؟ «مشبه به» یعنی چه؟ «ادوات تشبیه» بر چند قسم است؟!
بحث تشبیه و انواع آن نه تنها در رأس علم بدیع، بلکه در مقولات «داستان» و عناصر ساختاری داستان نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. ذیلاً نگاه گذرایی به آن خواهیم داشت.
«تَشبیه» در فرهنگ لغات به معنای شبیه کردن است. یعنی چیزی را به چیز دیگر مانند کردن. در اصطلاح علم بدیع: تشبیه نام یکی از صنایع شعری است، که به این بهانه، شاعر برای زیباتر کردن مشبه، صفتی به آن می دهد که توجه مخاطب را جلب کند.


«مُشبَه»: یعنی چیزی که آن را تشبیه کنند.
«وجه شبه» یعنی صفت مشترکی که میان «مشبه» و «مشبه به» وجود دارد که آن صفت، باعث تشبیه می شود.
«ادات تشبیه» یعنی کلماتی که در تشبیه به کار می برند و دالّ بر تشبیه است. از قبیل: مثل، مانند، چون، هم چون، بسان، بگونه، همانند، همسان، چونان و امثال آن ها.
در جمله: «گونه ی یار در سرخی هم چون برگ گل سرخ است.» گونه یار= مشبه. برگ گل سرخ= مشبه به. سرخی= وجه شبه. هم چون= ادات تشبیه، می باشند.
تشبیه بر چند قسم است:


1- تشبیه اضمار: یعنی در ضمیر گرفتن تشبیه و آشکار نکردن آن تا چنان به نظر آید که شاعر غیر از تشبیه قصدی دارد، اما پس از دقت معلوم شود که قصدش فقط تشبیه بوده است. مثل بیت زیر:

« تا به دو ابروی تو دست نیابد کسی
پیش دو شمشیر من سینه سپر کرده ام»

2- تشبیه بالکنایه: آن است که ادات تشبیه را بیندازند و مشبه به را وصف کنند و مشبه را به طریق کنایه بیان کنند. مثال از حافظ:

«بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
زگنج خانه ی دل می کشم به مخزن چشم»

$ 3- تشبیه تسویه: آن است که شاعر چیزی یا صفتی از خود و چیزی یا صفتی از غیر را به چیزی تشبیه کند. مثلا روزگار خود و چشم معشوق را در سیاهی به شب تشبیه کند. مثال:

«چو شام آن که سیه کرد چشم یار مرا
چو چشم یار سیه کرد روزگار مرا»

4. تشبیه تفضیل: آن است که شاعر چیزی را به چیز دیگر تشبیه کند بعد بگوید نه چنین نیست، ممدوح من از آنچه که او را به آن تشبیه کرده ام بهتر و بالاتر است. یعنی مشبه را بر مشبه به برتری بدهد یا کلماتی که دلالت بر ترجیح مشبه کند، بیاورد.
مثال از سعدی:

«در سرو رسیده است ولکن بحقیقت
از سرو گذشته است که سیمین بدنست آن»

5. تشبیه مشروط یا تشبیه مقید: آن است که شاعر چیزی را به چیز دیگر تشبیه کند ولی قید و شرطی برای مبالغه در مقصود قائل شود. مثلا بگوید:
«دست او ابر است اگر ابر گوهر ببارد.»


6. تشبیه مطلق: آن است که چیزی را بدون قید و شرط به چیز دیگر تشبیه کنند
مثال از معزی:

«ای ماه چو ابروان یاری گوئی
یا همچو کمان شهریاری گوئی

نعلی زده از زر عیاری گوئی
بر گوش سپهر گوشواری گوئی»

در مبحث داستان و داستان نویسی نیز «تشبیه» کاربرد فراوان دارد. نویسنده ای که از تشبیه در فضاسازی داستان استفاده کند، آن را به طور غیرمستقیم، زیبا و زیباتر کرده است. به طوری که مخاطب را در بهره بردن از فضای داستان و لحظات رویدادها، سهیم و برخوردار نموده است.




طبقه بندی: آموزش ،

تاریخ : پنجشنبه 5 بهمن 1391 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

*با سلام

از دوستان پوزش می طلبم که نشد این مجموعه دیروز گذاشته بشه .

 

دیگر از ناله کردن خسته شده ام بگذار تا شروع کنم آخ مادر جان من تصور این را نمی کردم که زندگی گردن اینچنین تلخ است و طاقت فرسا اما آنچه که می دانم این است که تو این تلخی را چشیدی ولی چیزی که تحویل من دادی طعم شیرینی بود که در شیر تو روان گلوی من می شد

آخ مادر ... ای کاش در شکم تو می ماندم تا گرگ هایی که در این زمان خون مردم را می مکند و در جلوی چشم آنها در شیشه می کنند فرو رفتگی شکم تو را که ناشی از فقر و گرسنگی بود را نمی دیدم

هیچ دلم نمی خواهد دخترک خردسال را که کبد هایش از گرسنگی آب آورده بودند و شکمش همچون بادکنکی تو خالی شده بود را به یاد آورم کودکی که مشغول پیدا کردن تکه نانی هر چند فاسد شده در میان زباله ها بود آه مادر می فهمی که چه تصویر دردناکی هست ...؟

مادرم اگر زندگی کردن این است پارچه ی سفیدی را به طول قامتم آماد کن

چون دلم نمی خواهد آن کودک را زود تر از خودم در آن پارچه ببینم ....!!!




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : سه شنبه 3 بهمن 1391 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

این رمان که حالا نمی شه گفت  رمان .

داستان بلند

دارای 29 صفحه هست و 10 قسمت 

نویسنده : محمد بزرگپور

 

برای دانلود این داستان بلند اینجا کلیک کنید




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 06:21 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

بسم الله نور

تلاشی مهر

منفی یا ...

از بالا و پائین آمدن از این پله های نحس خسته شدم . از آن بدتر باید فضای بی روح و کسل کننده ی سالن آزمایشگاه را نیز تحمل بکنم . از اول انتظار کشیدن را دوست نداشتم همیشه یک حس کنجکاوی مرا بسوی تجربه کردن چیزهای جدید و نو می کشاند. سر از هر سوراخ موشی در می آورم دتا سر از کار اینو اون در بیاورم . وقتی که بچه بودم تو رفت و آمد هایی که توی خونه ی همسایمون انجام میشد کنجکاو شده بودم و میخواستم هر طوری که هست از ماجرا با خبر بشوم اما تنها چیزی که نصیبم شد افتادن از بالای دیوار و شکستن دست و پایم بود . یکی از مضررات یک جا نشستن و انتظار کشیدن آنست که آدم به یاد همه چیز می افتد به یاد گیروگورهایی که توی زندگی اش زخنه کرده و قصد باز شدنندارد اما نمی دانم چرا تمام زندگی ام جلو چشمانم مجسم شده است گویی انگار حالت آدمی را دارم که در حال جان کندن است .

دستهایم طوری یخ زده اند که انگار درون بدنم خون جریان ندارد . همیشه دوست داشتم به هر نحوی که هست به دیگران کمک بکنم مثلا" دست پیرمردی را بگیرم و از خیابان عبورش دهم یا هر روز صبح برای پیرزن عکازه بدست محله مان یک نان سنگک بخرم تا هر روز مجبور نشود در صف طویل نانوایی بایستد. از بگو بخند با دیگران خوشم می آید اما نمی دانم چرا همیشه در انزوا و تنهایی عمرم را سپری کرده ام حتی یکبار نتوانستم کنار پدرم بنشینم و برای چند دقیقه هم که شده با او حرف بزنم همیشه دنبال کارهای خارق العاده ای بودم که دیگران از آن فراری اند اما نمی دانم چرا حالا ، حالا که باید از جوانی ام استفاده بکنم به ته خط رسیدم انگار این آزمایشگاه کوفتی برایم شده آخر دنیا . از اینجا نه میشه بهشتو دید نه جهنمو اینجا واسم شده برزخ زندگیم ، انتظار کشیدن برای شنیدن یک جواب ، منفی یا ... لحظه ای چشمانم را می بندم تا شاید کمی آرامش به روح و روانم باز گردد اما گرمای وجود پرستار که کنارم ایستاده است هوش و هواسم را ازم می گیرد . با نگاهی متفکرانه به صورتم زل زده است برگه آزمایش را به دستم می دهد و سرش را تکان می دهد دیگر نیازی به گفتن چیزی نیست سرمای دستم به تمام وجودم سررایت می کند به یاد اولین سرنگی که تزریق کردم می افتم

تاریخ : دوشنبه 2 بهمن 1391 | 06:20 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.