تبلیغات
عطر ادب - مطالب آبان 1391
     

                                                                    توهم

 

می دانست روزی این توهماتی كه ماری در ذهن می پروراند ،باعث می شود روابطشان به پایان برسد.ماری،دختر مورد علاقه اش، كه شیفته ی زیبایی اش شده بود.زیبایی  چشمان آبی اش كه هر لحظه بیش از پیش دنیل را مجذوب خود می كرد.چشمانی كه در هر فرصتی عشق را بر دریای بی تلاطم قلب او جاری می ساخت.جدایی از ماری برای دنیل یك فاجعه بود.چون در نظر او ماری دختر فوق العاده ای بود.اما این اواخر حتی به سایه اش نیز شك می كرد.دیگر وقتی با دنیل بود موضوع مورد بحثشان عشق و عاشقی نبود.مدام از شب های وحشتناكی كه خواب را بر او حرام كرده بود حرف می زد و ادعا می كرد ارواح هر شب به دیدنش می آیند و او را مورد آزار و اذیت قرار می دهند.دنیل كه ابتدا فكر می كرد ماری قصد شوخی دارد،نیش خندی می زد و موضوع را عوض می كرد.اما بعد از مدتی،این موضوع برایشان مشكل بزرگی به وجود آورد.كار به آنجا رسیده بود كه باور نكردن های دنیل،دعوا و مرافعه های روزانه را در پی داشت.ماری علی رغم اصرارهای دنیل،برای مراجعه به روانپزشك راضی نمی شد و این كار را بیهوده می دانست.دیگر در چشمان دریایی و زیبایش به جای عشق،ترس موج می زد و دنیل در چشمان ماری، نفرتی می دید كه با هر بار ناباوری های دنیل،بیشتر و بیشتر می شد.تا جایی كه كارشان به جدایی كشید.این جدایی برای دنیل یك فاجعه بود.تنها چا ره اش پناه بردن به باری بود كه در چند قدمی خانه اش قرار داشت.پاسی از شب را در بار گذراند.آنقدر مشروب خورد كه نای ایستادن نداشت.انگار می خواست هر خاطره از ماری را با گیلاسی از مشروب از ذهنش برای همیشه پاك كند.همراه با افكار تیره و تاری كه ذهنش را مشغول كرده بود،خود را به خانه رساند.به محض ورود به خانه چراغ را روشن كرد.حتی روشنایی چراغ هم نتوانست او را از دنیای تاریكش خارج كند.خودش را روی مبل انداخت.همان مبلی كه ماری همیشه روی آن می نشست.مبلی كه بوی ماری را می داد.به نقطه ای خیره شده بود كه خودش هم نمی دانست كجاست.احساس تهوع داشت.بدون شك آن شب فلاكت بار ترین شب عمرش بود.كبریتی از جیبش در آورد تا شاید دود سیگار، دردش را تسكین بخشد.اما تا می خواست سیگار را بین دو لبش قرار دهد،لامپ ها خاموش شد.به یاد آورد كه روی میز نزدیكش شمعی قرار داشت.آنقدر مست بود كه حتی نمی توانست كبریت را روشن كند. با حركات بی اراده چندین بار كبریت را كشید. بالاخره شمع را روشن كرد.شبی طوفانی بود و باد بر فراز شیروانی خانه های مسکو ناله های محزونی سر می دادو داخل شومینه می پیچید.اندكی بعد نور شمع در اثر بادی كه وحشیانه از لای پنجره به درون اتاق راه پیدا كرده بود،خاموش شد.بلند شد تا در آن تاریكی كه چشمش جایی را نمی دید،پنجره را ببندد.با لمس كردن دیوارها می خواست خود را به پنجره برساند.اما نرسیده به پنجره، دستش با جسم نرمی كه شبیه پوست انسان بود،برخورد كرد.آن دیگر چه بود؟؟!! ترسی نا معلوم قلبش را فشرد.رنگ صورتش به سفیدی گرایید و دستانش به لرزه افتاد.اما نه...! او مردی بود كه به این سادگی تسلیم ترس نمی شد.خود را به هر نحوی كه بود به پنجره رساندوآن را بست.بادی كه به پنجره می كوبید،انگار التماس می كرد كه به خانه راهش دهند.موقع برگشتن به نزدیكی میزی كه شمع روی آن قرار داشت،از ترس اینكه باز با آن جسم نرم برخورد كند،چیزی را لمس نكرد.وقتی كه آخرین چوب كبریت با شعله های آبی رنگش مشتعل شد،بار دیگر روشنایی ضعیفی در اتاق پیچید.اما چیزی نگذشت كه باز شعله های شمع،جای خود را به ظلمت وحشتناكی داد.اما این بار بدون اینكه كوچكترین بادی وزیده باشد.دندان هایش را از ترس به هم سایید.مات و مبهوت ایستاده بود.انگار كاری از دستش بر نمی آمد.ناگهان در زده شد و سكوت خانه را در هم شكست.با صدای لرزانی گفت:"كیه؟" صدایی كه شبیه صدای یك پیرمرد بود،گفت:"كمك لازم دارین؟" یعنی چه كسی این ساعت شب در خانه را می زد؟و مهم تر از آن، از كجا می دانست این جا كسی به كمك نیاز دارد؟!!شاید اصلا قصد كمك نداشت.شاید یك قاتل بود ویا یك دزد!یا شاید هم....شاید هم چیزی غیر از انسان!ترس مانند خوره ای به جانش افتاده بود.

ناخودآگاه گفت: "نه.ممنون!" و پیر مرد پشت در گفت:"خدا امشب به دادت برسد." تاثیر این جمله تا تمام سلول های بدنش نفوذ كرد.یعنی قرار بود آن شب چه اتفاقی بیفتد؟چه اتفاقی كه پیرمرد نیز از آن باخبر بود؟! یك لحظه ناخودآگاه به طرف در دوید.بازش كرد.پیرمرد رفته بود.آكنده از وحشتی توصیف نا پذیر، از پله ها سرازیر شد تا پیرمرد را دنبال کند. اما پاهایش از شدت مستی به هم می پیچید.گویی ادای مانکن های لاغر اندامی که در سالن های مد خود را نمایش می دادند را در می آورد.کمی آن طرف تر پیرمرد را دید که به آهستگی قدم بر می داشت.کفش های قرمزش در تاریکی شب برق می زد و توجه دنیل را به خود جلب می کرد.داد زد:"هی....پیرمرد!...صبرکن!"پیرمرد ایستاد.بعد از چند ثانیه آرام سرش را به طرف دنیل چرخاند.مردی که به سادگش تسلیم ترس نمی شد،عقل از سرش پرید.رعشه ای بر اندامش نشست.چشمان پیرمرد سفید سفید بودو لبخند مضحک و ترسناکی بر لب داشت.چشمان سفید و دندان هایش در تاریکی شب برق می زد.بعد با همان لبخند ترسناکش، رویش را برگرداند وچند قدمی به راهش ادامه داد.دنیل می خواست فریاد بزند.ولی انگار صدایش در نمی آمد.می خواست با تمام وجود بدود و از آن جا دور شود.اما پاهایش سست شده بود ومی لرزید.در جایش خشک شده بود و به کفش های قرمز پیرمرد چشم دوخته بود و همچنان نظاره اش می کرد.پیرمرد هر لحظه دورتر و دورتر می شد و به طرف دیواری که در مقابلش قرار داشت می رفت.سرانجام وقتی به دیوار رسید، در یک چشم به هم زدن از نظر دنیل غیب شد.چه طور ممکن بود چنین اتفاقی بیفتد؟!یک چشمش را به جای خالی پیرمرد دوخته بود و چشم دیگرش را به در ورودی خانه اش.نمی دانست چه کند.مدتی همان طور ایستاد.باد با شدت بیشتری می وزید.بالاخره تصمیم گرفت به خانه اش برگردد.

-"اگر قرار است بمیرم،همان بهتر که در خانه ی خودم بمیرم."

با قدم هایی لرزان که در آن ترس وتردید موج می زد،راه در ورودی را درپیش گرفت.سعی می کرد خود را گول بزند.مدام این جمله را در ذهن خود تکرار می کرد:"نترس!این فقط یک خطای بینایی بود.همه ی اینها را در اثر مشروبی که بیش از حد خورده ای دیدی.همه اش یک خطای باصره بود."همان طور که خود را گول می زد،به در ورودی رسید.خدایا چه می دید!همان کفش های قرمزی که پیرمرد به پا داشت درست جلوی در ورودی جفت شده بودند.انگار صاحبش آن ها را هنگام ورود به خانه آنجا گذاشته بود.

-"نه!حتما کسی قصد شوخی با من را دارد.به آن ها دست نمی زنم.طوری وانمود می کنم که انگار آنها را ندیده ام."

با ترسی که سعی در پنهان کردنش داشت،وارد اتاقش شدوبلافاصله نگاهی به تمام اتاق انداخت.همه چیز تقریبا عادی بود.در را محکم پشت سر خود بست.احساسات ضد و نقیضی که داشت,انگار او را به مقابله با خود وا می داشت.در ذهنش افکار مسموم و به هم ریخته ای موج می زد.علی رغم تلاشی که برای فراموش کردن تمام اتفاقات داشت،باز مغلوب ترسی می شد که با یادآوری حوادث چند دقیقه پیش،بندبند بدنش را می لرزاند.به یاد نمی آورد در عمرش این چنین پشیمان شده باشد.پشیمان از خوردن مشروبی که او را به توهم پرازی وا داشته بود.دیگر حتی قدرت تشخیص حقیقت و وهم را هم نداشت.

-"ای کاش حرف های ماری را باور می کردم.شاید راست می گفت و در موقعیتی مثل موقعیت من قرار داشت.ای کاش باورش می کردم!"

همان طور بی حرکت به در تکیه داده بود.ترس و تردید و پشیمانی ذهنش را مغشوش کرده بود و حالت تهوع و سردرد هم حالش را بدتر می کرد.زمان کند تر از همیشه می گذشت.انگار سال ها طول می کشید تاروشنایی صبح فرا رسد. چاره را در این دید که تا صبح چشمانش را ببندد و بی خبر از اتفاقات اطرافش، به خواب رود.در آن تاریکی،بدون اینکه چیزی را لمس کند،خود را به تختش رساندوآرام روی آن دراز کشید.از اینکه اطرافش را بنگرد وحشت داشت.فکر می کرد اگر به اطرافش نگاه کند،باز آن پیرمرد را خواهد دید.چشمانش را بست.خانه در سکوتی مبهم فرو رفته بود.ناگهان صدای باز شدن در به گوشش رسید . بلافاصله به سمت در برگشت.اما در باز نشده بود.

-"حتما در همسایه بود. یا اینکه خطای شنوایی." باز خود را گول می زد.

نگاهش را از در گرفت و به پهلویش برگشت تا بخوابد ولی با کمال ناباوری در جلویش همان پیرمرد را دید که روی تختش دراز کشیده بود و لبخند چندش آوری می زد.آن چشم های بدون مردمکش دنیل را در جا خشکاند.دیگر طاقت نداشت.با تمام قدرتی که در جان داشت فریاد زد و سپس بیهوش روی تختش افتاد.

سه ساعت بعد...

صبح شده بود و نور خورشید درون اتاق پیچیده بود.دیگر خبری از آن تاریکی و ظلمت ترسناک نبود.دنیل به آرامی چشمانش را باز کرد. سرش به شدت درد می کرد.مدتی طول کشید تا همه چیز را به یاد آورد.به سرعت به اطرافش نگاه کرد.خبری از پیرمرد نبود.

-"خدا را شکر!پس همه ی اینها فقط یک کابوس بود.هیچ کدام حقیقت نداشت.چه کابوسی!فکر کنم تمام شب را کابوس دیدم!"

بعد به طرف میز برگشت تا ببیند ساعت چند است.ولی قبل از اینکه به ساعت نگاه کند،روی میز چیزی ندید،جز کفش هایی به رنگ قرمز!!!




طبقه بندی: آثار،
برچسب ها: داستان، داستان تخیلی،

تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1391 | 03:28 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پروردهی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خوردهی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکند
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمهی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعلهی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیمابوار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معاملهی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهی انبیا زد
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشهی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روحالامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنهی او بر زمین رسید
جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانهی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روحالامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریدهی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعلهی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصهی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعرهی هذا حسین زود
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشتهی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطهی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکهی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانهی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیدهی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریهخیز
روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کردهای
وز کین چها درین ستم آباد کردهای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کردهای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کردهای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کردهای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کردهای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کردهای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کردهای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: باز این چه شورش است،

تاریخ : شنبه 27 آبان 1391 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

مادر پیر و پریشان احوال

عمر او بود فزون از پنجاه

زن بی شوهر و از حاصل عمر

یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش

بی خبر از شرف و عزت و جاه

دیده بود او به بر مادر پیر

یک گره بسته زر ، گاه به گاه

شبی آمد که ستاند آن زر

بکند صرف عملهای تباه

مادر از دادن زر کرد ابا

گفت رو ، رو که گناه است گناه

حمله آورد پسر تا گیرد

آن گره بسته زر خواه ، نخواه

مادر از جور پسر شیون کرد

بود از چاره چو دستش کوتاه

پسر افشرد گلوی مادر

سخت ، چندانکه رخش گشت سیاه

نیمه جان پیکر مادر بگرفت

بر سر دوش و بی افتاد به راه

برد و در چاه عمیقی افکند

کز جنایت نشود کس آگاه

شد سرازیر پس از واقعه او

تا نماید به ته چاه نگاه

از ته چاه آمد به گوش

ناله زار و حزینی ناگاه

آخرین گفته مادر این بود

آه پسرم ، نیفتی به چاه




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 27 آبان 1391 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

به نام خدا

آموزش عروض به بیان ساده

درس اول

هر شعری به جز شعر سپید  دارای وزن است  اصلا اساس پیدایش شعر 3 چیز است 1-مقفی بودن(داشتن قافیه)2-خیال انگیز بودن 3-موزون بودن

عروض به بیان ساده همان وزن شعر است مثلا شما تفاوت سخن­ ها را در زیر براحتی می بینید

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن                             من با چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

خورشید طلوع کرد و من از خواب بیدار شدم و ...

 جمله ی اول را شعر می نامیم زیرا  سخنی موزون و خیال انگیز  را می بینیم اما قافیه ای مشاهده نمی کنیم  زیرا  این بیت از یکی از غزل های سعدی می باشد و خود می دانیم که در غزل فقط بیت اول هر دو مصراع قافیه دارند بقیه قافیه ها در مصراع های زوج می باشد که در بحث قالب ها به آنها پرداخته خواهد شد

اما چه چیز باعث شده تا جمله ی اول را  موزون بنامیم ؟

برای این کار ابتدا شعر را تقطیع به هجا می کنیم هجا یا همان بخش قسمتی از جمله یا کلمه است که با یک بار باز و بسته شدن دهان ادا می شود که سه قسمت می باشد

((1-هجای کوتاه ))    :که شامل یک صامت* و یک مصوت کوتاه* می باشد

مثال: (به) = (بِ) یا (که) =(کِ) و ... که با علامت(( U )) نشان می دهیم­

((2-هجای بلند)):      1- شامل یک صامت و یک مصوت کوتاه و یک صامت (بر)= ( ب + ّ +ر)

                          2- شامل یک صامت و یک مصوت بلند  مانند با ( ب + ا) یا (آ) =(ءا) * مصوت بلند از نظر امتداد دوبرابر مصوت کوتاه است-هجای بلند را با علامت ((– )) نشان می دهیم

((3-هجای کشیده)):      1-شامل یک صامت + یک مصوت کوتاه + یک یا چند صامت مانند ((درد))=((د + َ + ر + د))

                            2-شامل یک صامت+یک مصوت بلند+ یک یا چند صامت ((باد ))= ((ب + ا +د )) یا ((کاشت))= ((ک+ا+ش+ت))  کلماتی چون خون – بان – ران  از این قاعده مستثنی هستند چون  صامت ((ن )) اگر بعد از مصوت بلند قرار بگیرد و ساکن باشد  نون حذف شده  و( را _با _خو) در نظر می گیریم که جز هجای بلند می باشد هجای کشیده را با علامت ((–U )) نشان می دهیم

   *26  صامت((ب، د ، ر ، ت و...)) + 3 مصوت کوتاه   َُِ + 3 مصوت بلند ((ا ،ای ، او)) = 29

 

تمرین =  کلمات زیر را تقطیع به هجا کنید

1-      سر                                    2- ره گذر                    3-کویر                     4- دو

5-خویشتن :     -U-   ((خیش = -U    + تن = -))                  6-آسمان                  7-تبسم

بقیه را خودتان تقطیع کرده و اگر خواستید به عطر ادب بفرستید

 

دروس بعدی به مرور زمان اضافه خواهند شد




طبقه بندی: آموزش ،
برچسب ها: تقطیع هجایی، تقطیع، آموزش عروض،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

درس دوم

چگونه شعری را تقطیع به هجا کنیم ؟((نکات مهم در تقطیع به هجا))

1-درست خواندن شعر اساسی ترین نکته در تقطیع هجایی است

2-حذف همزه که یکی از اختیارات شاعری که گفته خواهد شد  مانند بنی آدم اعضای یک دیگرند = آدَمَعضا= –U- -

3- حرکات رعایت شود مانند ای چشم و چراخ = ای چشمُ چراغ = - - U U - U

4-حروفی که فقط در خط هستند حذف شود چون نوشته شده و خوانده نمی شود خواهر = خاهر - -

5-حروف ((ا،ی،و)) در صورتی که دومین حرف هر هجا باشد مصوت بلند است در غیر اینصورت صامت به حساب می آیند مانند (( نو )) = ((ن + ُ + و)) = -

6-حروف مشدد باید به صورت دو حرف نوشته شود ((عزّت))=((عززت)) - -

7-مصوت بلند برابر با یک صامت و یک مصوت کوتاه هست که در بالا گفته شد = با = -

8-نون ساکن بعد از مصوت بلند حذف میشود که در بالا گفته شد  بان = با = -

 

برای این کار ابتدا هجا ها را با دقت جدا و مرز های هر هجا را با خط عمودی کوتاهی مشخص می کنیم

 

مثال در این

 بشنو از نی چون حکایت می کند           از جدایی ها شکایت می کند


یا مثال  در بیت زیر

 

با کمی دقت در می یابیم که دارای نظم خاصی می باشند که وزن را به وجود آورده اند

تمرین بیت های زیر را تقطیع هجایی کرده و اگر مایل باشید به عطر ادب بفرستید

1-خدایا به خواری مران از درم                  که صورت نبندد در دیگرم

2-هر که تامل نکند در جواب                   بیشتر آید سخنش ناصواب

3-ای ساربان آهسته رو کارام جانم می رود                  وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 

بقیه دروس به مرور زمان نوشته و بر روی وبلاگ گذاشته خواهند شد




طبقه بندی: آموزش ،
برچسب ها: چگونه شعر را تقطیع به هجا کنیم، تقطیع به هجا،

تاریخ : پنجشنبه 25 آبان 1391 | 11:43 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

طبق معمول داستان ها خونده شد و بعد یه گفتگو نوشتیم

و مهمترین نکته این که باید رمان بیگانه از آلبر کامو رو برای سه هفته ی دیگه بخونیم که در قسمت رمان های خارجی در وبلاگ موجود است




طبقه بندی: اخبار انجمن،

تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1391 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

-لیلا جان گوشی من کجاست خیلی دیرم شده

لیلا:حامد جان شستمش رو بنده

حامد:لیلا تو !لیلا تو چیکار کردی ؟گوشی رو شستی ؟

-خواستم تمیز باشه شدم آدم بد؟ میدون چقدر کثافت رو گوشی هست فرض کن بری دستشویی و بیای و دستت رو ای حالم به هم خورد

-لیلا تو دیگه شورشو در اوردی ها بابا به گوشی آب بزنی ! هیچ چی ولش کن

-خوبی به بشر نیومده ها ....!

حامد که خیلی عصبانی بود لباسهاشو پوشید و از خانه خارج شد و به سمت محل کار خود حرکت کرد و رسید بعد از یک ساعت

-چی شده حامد  چرا کارتو نمی کنی چرا پکری !

حامد:بابا محمود این زنه پدرمو در اورده گوشی رو شسته گذاشته رو بند !!!!!!دیگه شورشو در اورده وقتی می رسم خونه پشت در جورابامو در می یارم بعد می رم تو ، تو روز سه بار می رم حموم هفته ی پیش هم پول ها رو شسته بود تازگیا اینطوری شده ها رفته رفته هم داره پیشرفت می کنه 

وقتی هم میگم بیا بریم روانشناس جنجال بپا میکنه و می گه مگه من دیوونه ام؟؟

محمود:آهان ! میخوای امروز کار نکن ها تو وضعت خیلی خرابه

صبر کن یه پیشنهاد دارم خواهر منم اینجوری بود رفتم روانشناس گفت باید یه چیز کثیف رو ببینه و یه هو بترسه بعد درست میشه منم یه موش برداشتم و گذاشتم آشپزخونه و دید و ترسید و درست شد ولی شاید رو همسر تو صدق نکنه ! چون خواهر من تا این حد هم وضعش خراب نبود !!

ولی به امتحانش می ارزه

حامد : محمود جان آخه من موش از کجا بیارم ؟

محمود:خونه ی مامان بزرگ ما پر موشه بعد از ظهر اومدنی یکی رو میارم

حامد ظهر خسته به خونه برگشت و بعد از  به اتمام رساندن موفقیت آمیز مراحل داخل خونه شد و طبق معمول روی مبل خیس دراز کشید !

خسته نباشی خانم

-درمونده نباشی یه دقیقه دیگه بشینی غذا رو میارم

بفرمایید اینم ناهار

-به به ! خانم چی درست کردی

ناگهان نگاه حامد به ظرف سوپخوری افتاد و پرسید خانم سوپ هم درست کردی؟

لیلا :نه بابا قورمه سبزیه !داشتم می پختم گفتم حتما وقتی که داشت پخته می شد روش گرد و خاک از هود ریخته بعد برداشتم توش آب ریختم !!!!

-خانم آب ریختی ؟ می یه چیزایی خوردم فکر نکنم که میل داشته باشم

حامد استراحتی کرد و بعد از انجام مراحل گزینش از خانه بیرون زد و بعد از اتمام کار و گرفتن موش از همکارش شب به خونه برگشت و بعد از انجام مراحل وارد خونه شد و قبل از اینکه کیفش رو بده خانمش بشوره موش رو در اورد و گذاشت تو آشپزخونه و بلافاصله رفت حموم بعد از بیرون اومدن از حموم  عکس العمل خاصی از زنش ندید و با خودش فکر کرد که حتما موشه رفته بیرون و  زنش ندیده خلاصه اون شب سپرس شد و صبح روز بعد حامد بیدار شد و رفت بالا پشت بوم تا وسایل تمیزش رو از اونجا برداره ناگهان نگاهش به یه جسم ناشناخته افتاد جلوتر که رفت دید موش بین  آسمون و زمین معلقه !!!!

وسایل هاشو برداشت و رفت سر کار همکار محترمش که منتظر نتیجه بود از حامد پرسید

چی شد موشه چی شد

حامد بی درنگ گفت شستتش رو بنده !

 




طبقه بندی: آثار،
برچسب ها: داستان کوتاه،

تاریخ : دوشنبه 22 آبان 1391 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

این هم ایمیل وبلاگ

atreadab@yahoo.com

هر کسی می تونه هر مطلبی رو که در حوزه ی ادبی می تونه به درد بخور باشه بنویسه بفرسته تا در عطر ادب بذاریمش

مثلا اگه کسی مطلبی می دونه که می تونه به درد بخور باشه برای عطر ادب بفرسته تا به عنوان آموزش یا ... در وبلاگ قرار بگیره

 



تاریخ : یکشنبه 21 آبان 1391 | 03:05 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 8 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.