تبلیغات
عطر ادب - مطالب تیر 1392

روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست
در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست

اخم هایت را کمی وا کن که تاب آوردنش
در توان شانه های خسته ی الوند نیست
 
خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد
قصه اش آنچه مورخ ها به ما گفتند نیست،

خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند
خوب می دانست کار آتش و اسپند نیست

آنقدر شیرین زبانی کار دستم داده ای
قند خون از خوردن ِ بیش از نیاز ِ قند نیست

ای تنت شیراز راز آلود فتحت می کنم
گرچه در رگ هام خون پادشاه زند نیست

"سورنا جوکار"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:47 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

"کاظم بهمنی"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 28 تیر 1392 | 03:45 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

بسم  الله النور

=======================

پیری و فراموشی دیگر مجالی برای برای پیدا کردن ایده های جدید و نو را برایم نمی دهد دیگر از سر اجبار هم نمی خواهم بنویسم می خواهم برای همیشه نوشتن را کنار بگذارم در همین فکر هستم که به سمت کتابخانه ام می روم و نوشته های 50 سال اخیرم را بیرون می آورم یک مشت کاغذ دست نویس که حتی ارزش پاک کردن شیشه را هم ندارند همه را یکجا جمع کرده و به سوی باغچه خانه حرکت می کنم همین که به باغچه سرد و نمور خانم هلن می رسم نمی دانم از روی لجاجت است با بخاطر سنگینی نوشته هایم آنها را از دستانم رها می کنم و کاغذ ها در کنار برف های زمین آرام می گیرند پاهایم دیگر توان خود را از دست می دهند و من نیز مانند نوشته هایم نقش بر زمین می شوم و به کاغذی که نزدیکم بر روی زمین قرار گرفته است زل می زنم

اول سپتامبر 1939

با دیدن تاریخ حک شده بر روی کاغذ لبخند تلخی بر لبانم نقش می بندد همه ی کاغذ های پخش شده بر روی زمین را به آرامی در یکجا جمع می کنم و بخاطر دردی که یکماه است کمرم را به ستوه آورده است به سختی از جایم بلند می شوم بعد از چند دقیقه با یک بطری پلاستیکی حاوی بنزین به باغچه بر می گردم می خواهم یکجا از شر همه شان رها بشوم می خواهم کاری بکنم که دیگر هیچکس مرا به اسم یک نویسنده نشناسد تمام بنزین داخل بطری را بر روی نوشته ها و دفتر های خاطراتم میریزم یک کبریت برای آتش کشیدن این 50 سال کوفتی کافیست دستانم دیگر در این سوز و سرمای هوا نمی لرزند تا حال اینقدر برای انجام کاری مطمئن نبودم چشمانم را می بندم کبریت را به آرامی روشن می کنم و آنرا بر روی نوشته هایم می اندازم آتش به سرعت همه ی آنها را در بر میگیرد حال چشمانم را باز می کنم جای سیلوا خالیست مسلما دیدن چنین لحظه ای خیلی برایش دلچسب و مفرح خواهد بود در عرض چند ثانیه آتش تمام 50 سال گذشته ام را به خاکستر تبدیل کرد حال می توانم یک نفس عمیق از عمق وجودم بکشم

3 روز بعد

آرام و ساکت بر روی صندلی نشسته ام بدون هیچ دغدغه و فکری تنها چیزی که آزارم می دهد فرا رسیدن موعد اجاره ی خانه به خانم هلن است اما حتی تو گوچه خوابیدن هم بهتر از محاصره شدن در بند 50 سال زندگی مسرت بار می باشد تا حال اینقدر آرامش نداشته ام چشمانم را بسته ام و به آینده ای که در انتظارم هست فکر می کنم که ناگهان تلفن خانه به صدا در می آید این دفعه از شانسم نزدیک تلفن هستم و بلافاصله به آن جواب می دهم

-: هلو بفرمایید

صدای گرفته ای آنطرف تلفن می گوید:فرانک خودتی

با حسی سرشار از تعجب می گویم : بله خانوم خودم هستم شما ؟

-:رز هستم

-: اوه سلام رز ببخش که نشناختمت صدات خیلی عوض شده

-:آره زندگیم دو سه روزه عوض شده

-: چه خبر از این دوست دیوونه ما هنوز داره نفس می کشه ؟

-: نه دیگه نفس نمی کشه

-: (با خنده) حتما خفه اش کردی درسته ؟

-: فرانک . فرناندو سه روز پیش مرد

از لحن جدی و ناراحت رز معلوم است که باهام شوخی ندارد زبانم نمی توانست حتی برای گفتن کلمه ای در دهانم بچرخد رز با ناراحتی ادامه می دهد

-: سه روز پیش ظهر هر چفدر بهت زنگ زدیم تا خبر بدیم جواب ندادی برای شادیش دعا کن بای

ارتباط تلفنی من و رز قطع شد اما من هنوز مات و مبهوت خبری که شنیده ام هستم آخرین یادگار من از این 50 سال سه روز پیش همراه با نوشته هایم به خاکستر تبدیل شده است .




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1392 | 01:54 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

منفجر گشت

ونوری افکند

به شعاع همه ی زندگی من آنشب

نوری افکند عمیق

پرتوی ساده تر از همه ی سادگی من آنشب

مژه هایم سوی

استوای کره ی چشم ترم غلطیدند

پلک هایم

ناخود آگاه به هم چسبیدند

بعد تا

سوی قطبین نگاهم مژه ها برگشتند

دیدم اینجا خفگی، تاریکی ست

ترس این گوشه کنار است همین نزدیکی ست

باز هم خواب تورا دیده ام ای حس رقیق

پرتو خیره کننده

مثل من ساده ، عمیق

باز هم تا سحر روشن رویای دگر خوابیدم ........

تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1392 | 09:36 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

"نجمه زارع"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

طبق نظر سنجی همه عزیزان خواستار ادامه فعالیت در وبلاگ شدند و می خواهند نام عطر ادب جاودانه باشد و هیچ گاه دچار مشکل نشود

بنابراین هاستی که گرفته شده بود به وبلاگی دیگر انتقال یافت آدرس این وبسایت www.makha.vcp.ir می باشد که راجع به بحوث منطقی است که از شما دعوت می شود از این آدرس بنده نیز دیدن فرمایید!



تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1392 | 08:03 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم

مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم

مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پری پیکری شدیم و برستیم

شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم

در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم

ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم

دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم

تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم

دوستی آنست سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم

"سعدی"


سلام دوستان

من برگشتم.از تاخیر پیش امده معذرت می خواهم




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 15 تیر 1392 | 11:29 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

شری پدید آمدو کنکور خلق شد
یک دیو بد قواره ی مغرور خلق شد
دنیا به کام دانش و دانش پژوه بود
کنکور نام یک دب ناجور خلق شد
ای خوش به بخت روشنتان رتبه های تک
مارا چراغ بخت چرا کور خلق شد
صد ها کتاب ویژه و صد ها کلاس خوب
این ها زدست ثروت مادور خلق شد
شر کثیر کو که ارسطوش گفته است؟
این شر سر زدو کنکور خلق شد ...
طبق مراد عدل جهان میگذشت تا ..
تبعیض و جور و ظلم و زر و زور خلق شد ..
..............
گفتنی که این ها فقط شعار ها ودرد دل های شاعرانه نیستند بلکه بنده دلایل محکمی برای گفته هایم دارم ......


طبقه بندی: شعر،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.