تبلیغات
عطر ادب - مطالب آثار



خداحافظ، اگر با من سلام دیگری باشد
نگاهم نیز باید یک نگاه بهتری باشد

من و تو آخرین عاشقان بودیم و بگسستیم
بگو با عشق بعد از این به فکر مشتری باشد

قدم برداشتن کافیست رقص دامنت را، باد
خودش همواره باید در کمین روسری باشد

نگاهت آتشم زد تــُرک من! تبریز خواهد سوخت
در این سرما اگر رقصیدنت هم آذری باشد

اگرچه من بدم، گرچه تو حق داری ولی مگذار
کسی بین من و تو در لباس داوری باشد

کتاب آورده ام، پای غزل ها را تو امضاء کن
که باید این چنین اعجاز را پیغمبری باشد


شعر : استاد جاوید سیفی



طبقه بندی: آثار،
برچسب ها: اشعار جاوید سیفی،

تاریخ : دوشنبه 17 شهریور 1393 | 07:00 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

بسم الله النور

این دومین پاکت سیگاری هست که امروز بسته ی روی آنرا باز می کنم دیگر حوصله نوشتن را ندارم پنجاه سال است که می نویسم اما چه کسی هست که بخواند بهترین رمان من در هزار تیراژ به چاپ رسید که با گذشت بیست سال از چاپ آن هنوز بیش از نصفی از آن ها روی دست فرو شندگانش باقی مانده است اگر به واسطه ی حضورم در اداره ی پست نبود من هرگز نمی توانستم با شغل نویسندگی مایحتاج زندگی خودم رو فراهم کنم و خیلی پیشتر از این ها در کنار یکی از جو های آب شهر پاریس خوارک موشها شده بودم وقتی به گذشته ی پر افتخاری که داشته ام فکر می کنم تنم مثل بید می لرزد تنها خوش شانسی که در سنین جوانی نصیب من شده است این است که بارها از مرگ گریخته ام .

گاهی دوستم فرناندو با تمسخر به من میگوید که تو مظهر شانسی البته من به این گونه حرفا اعتقادی ندارم ولی گاهی اوقات خودم هم به حرفای فرناندو ایمان می آورم البته من هنوز به آینده امیدوار هستم درست است که از زندگی هفتاد ساله ام خیری ندیده ام ولی نصیحت پدرم را هیچوقت فراموش نمی کنم که می گفت :... از بد حادث امشب یادم رفت ولی سعی می کنم هنگام خواب که ذهن انسان از همه ی مشکلات اطرافش آزاد است نصیحت پدرم رو به یاد بیاورم امروز هم حوصله ی پختن غذا برای سیر کردن شکمم را ندارم .

بنابراین در حالیکه صدا های ناهنجاری ازشکمم می شنوم به تخت خوابم پناه می برم چشمانم را میبندم تا شاید کمی خواب بتواند آرامش را به من بازگرداند ولی در خواب نیز احساس آرامش ندارم چون انواع کابوس ها بی رحمانه به من حمله میکنند تا ذهن و افکارم را درگیر خود کنند.

سوز سردی در در اتاقم جولان می دهد سرم را که بلند میکنم پنجره ی نیمه باز اتاقم خود نمایی می کند از جایم بلند می شوم و کشان کشان خودم را نزدیک پنجره می رسانم در پنجره را محکم می بندم  تا نیمه های شب کار دستم ندهد دوباره بر روی تختم دراز می کشم  و به خواب عمیقی فرو می روم گویی سالهاست که نخوابیده ام به رسم عادت ساعت شش صبح از خواب بیدار شدم پای یکی از نوشته هایم رفتم تا آنرا کامل کنم داستان یک پرستار که ...

ولی نمی دانم چطور باید این داستان کوتاه را به پایان برسانم نه ایده ای برای پایانش دارم و نه وقت کافی برای فکر کردن چون باید تا عصر امروز داستان را به دفتر مجله برسانم تا اندک ماهیانه ای که از این طریق به جیبم میرسد قطع نشود ولی دیگر گرسنگی امانم را بریده است بنابراین صبحانه ی ساده ای را برای خودم درست می کنم تا از شر شکوه و شکایت شکم خلاص بشوم بعد از خوردن صبحانه تازه قلمم جان گرفته بود که صدای در تمام خیالاتم را نقش بر آب کرد در را باز کردم با چهره خندان فرناندو رو به رو شدم بدون تعارف وارد خانه شد و بر روی صندلی نشست به چشمانم زل زد و گفت فرانک جان خیلی دلم برات تنگ شده بود یک ماهی است که تو را ندیده ام زندگی ات چگونه سپری می شود نگاه معنا داری به صورت فرناندو می اندازم : تو که تمام زندگی مرا از حفظ هستی من پانزده سال هست که زندگی ام به این روال سپری می شود صبحها که از خواب بیدار می شوم قلم به دست می گیرم بعد از کمی نوشتن صبحانه می خورم بعد هم ...

تمامش کن فرانک نمی خوام زندگی تکراری خودت را برایم تعریف کنی من آدم بی عقل تر از تو در این دنیا ندیده ام تا کی میخوای تنها باشی وفا داری پنجاه ساله به خاطر عشقی که تو را به اندازه ی پشه ای دوست نداشت واقعا دیوانگی است من فقط یکسال از تو کوچکترم ولی وضعیت زندگی من کجا و زندگی تاسف بار تو کجا .

من دیروز نتیجه ام را داماد کردم ولی تو هفتاد سال سن داری ولی هنوز ازدواج نکرده ای البته هنوز هم دیر نیست تو الان باید گرمای آغوش معشوقه ات را حس کنی نه اینکه شب و روز ت را صرف نوشتن داستان های چرت تلف کنی . حرفهای فرناندو مثل همیشه حالم را بهم می زند درست است به زندگی اش حسادت می کنم ولی این دلیل نمی شود که هرگونه ذلت و خواری را بپذیرم لب به شکایت باز میکنم و می گویم دست بردار فرناندو

دیگر از من گذشته است این مرگ است که برایم آغوش باز کرده است نه معشوقه تو هم اگر یکبار دیگر به من توهین بکنی قید دوستی مثل تو را خواهم زد

بعد از یک ساعت تحمل کردن سخنان فرناندو سر انجام به قصد رفتن به خانه اش منزلم را ترک کرد و من بار دیگر باید تمام افکارم را یکجا جمع می کردم تا بتوانم پایان مناسب برای داستان کوتاهم پیدا کنم . 

 

قسمت بعدی ‍بنچشنبه




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
سلام خدمت دوستان اجازه بدین حرفم رو با یک نقل قول از خودم آغاز کنم
یاد حرف خودم افتادم که:((بزرگترین گناه انسان های کوچک کوچک بودنشان است))وبا یک نقل قول از حضرت حافظ ادامه بدم
به یاد اون مصرع حافظ افتادم که((عشاق چنین مستحق هجرانند ))
وقتی خوب فکر میکنم میبینم که من امیر ستارزاده یا همون شکارچی در جدایی از خواسته هایم بی تقصیر نیستم
بنده عقیده دارم که اتفاقات دور و برم بازتاب هستی در مقابل شایستگی های من است شاید اگر ما بهتر پشت هم بودیم که نیستیم پاسخ هستی به ما اینی که هست نمیبود بنده حالا کاملا و قاطعانه آقای اتابک صالحی را تایید میکنم که قطع نامه ی تحریم ادبی شون را علیه ما ارائه دادند حمایت ما از همدیگر بسیار ضعیف و گاهی در حد صفر هست میگی نه خوب دقت کنید
غزل دوستان ما ((صرف نظر از اینکه مال چه کسی هست ))تاماه ها میماند و خیلی ها گوشه ی چشمی هم به آن نمیکنند مادر کانون به طور میانگین هشت نفر بودیم ولی کل نظرات یک صفحه از وبلاگ روی هم رفته هشت تا نمیشود((صرف نظر از نظرات بخش بالایی که معلوم نیست انباشته ی چند سال است ))چه برسد به هر اثر بالاخره این رسم همراهی نیست ............



طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

تلاشی مهر: با عرض سلام خدمت همه ی عطر ادبی های عزیز

پس از مدتی  دوری از وبلاگ با یک داستان جدید در خدمتتون هستم اما یه خواهشی که ازتون دارم اینه که هر کسی این داستان رو خوند نظرش رو بیان بکنه چون این داستان قراره راهی مسابقات کشوری بشه منتظر نظرات تک تک خوانندگان عطر ادب برای بهتر شدن این داستان هستم

با تشکر تلاشی مهر

                                        (((من یا ...))

پتو را با نهایت عصبانیت بر روی سرم می کشم می خوام خیلی چیزا رو از آدمای دور و برم پنهون کنم حالمو ، دردمو ، تبمو

از عالم و آدم گلایه دارم می خوام زیر این پتو برای سرنوشت سیاهم مثل ابر بهاری گریه کنم اما بغض سنگین و قلدری که توی گلوم چمبرتمه زده حتی راه نفس کشیدن رو هم به روم بسته چه برسه به گریه

لحظاتی رو که من زیر این پتو تحمل می کنم خیلی سخت تر از تحمل کردن هزاران تن آواره . همه ی اعضای بدنم مثل بید می لرزه گویا در سرمای زیر 60 درجه قرار گرفتم که جسمم را لحظه به لحظه منجمد تر میکنه حتی خون داخل رگهایم را .

هر چقدر سعی می کنم خودم رو آروم کنم نمی شه هیچ چیزی هیچ کس به خاطرم نمیاد جز اون لحظه وحشتناکی که ثانیه ای از جلوی چشمام رد نمی شه .

لحظه ای که با تمام وجودم خدا رو صدا کردم برای نجات خودم و فرهادم

بالاخره وقتی آخرین لبخند فرهاد رو به خاطر میارم کاسه ی صبرم لبریز می شه

اولین قطره های اشکم در سوگ فرهادم جاری میشه اون تصادف لعنتی پدر بچه ام رو ازم گرفت یادگاری از فرهاد که برای دیدنش لحظه شماری می کرد اما ...

حالا من با مشایعت پرستاران لحظه به لحظه به اتاق عمل نزدیکتر می شوم اتاقی که طبق گفته دکترا به خاطر شدید بودن جراحاتم یکی از ما دو  تا می تونه زنده بیرون بیاد

شاید پسرم که هنوز هیچ وابستگی به این دنیا نداره یا من که سرشار از وابستگی ام.

حس بویایی ام رایحه کافور را به وضوح درک می کنه گویی به جای اتاق عمل راهی سرد خانه میشوم زیر این پتو که انگار کل دنیا در همین جا خلاصه می شه بریده بریده نفس می کشم برای زنده ماندن پسرم !

اما حالا همه چی دست خداست و جز او هیشکی نمی دونه که کدوم یکی از ما قراره چشم از این دنیا ببنده ..

من یا ...

================================================================

92.3.18 شنبه

((قسمت اول رمان سیاه مثل کلاغ از آقای تلاشی امروز گذاشته خواهد شد))

 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1392 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

پست ثابت وبلاگ 1

آغاز زیبا بود اگر هرگز سر انجامی نداشت
 ای کاش دنیا نکته ای با نام ناکامی نداشت 


 امروز بادی سر نزد بر ملتی کشتی نشین
  روی همین دریا که تا دیروز آرامی نداشت


 آهو وش جان باخته روی حریر سبز عشق
عمرش به دنیا بود اگر ابریشمش دامی نداشت


 گفتند ((بام بیشتر یعنی که برف بیشتر ))
برفش چرا سنگین شدست این خانه که بامی نداشت


بدناممان کردند بد خواهان وگرنه دوستان
یک بار در هفته غزل خوانی که بد نامی نداشت


 یک صفحه کاغذ کندن و طرحی نوشتن در کلاس
طرحی که بی سامان شد و طرحی که فرجامی نداشت


 یکروز دور از انجمن یک روز دور از دوستان
حتی قلم بر یک تغزل حال اقدامی نداشت


 تا فکر می کردم به شعری عاشقانه این جهان
انگار دیگر تیره چشمی نازک اندامی نداشت


 بهتر یقین میکردم آن دم که سه شنبه میرسید
دنیا به زیبایی آن ایام ایامی نداشت

 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:19 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

                                           پست ثابت وبلاگ 2

                   و  فانوسی که برای همیشه خاموش شد ...

        تعطیلی کلاس ها بنا به گفته آقای سیفی قطعی شد .

  ==========================================================

حكایت كلاسهای ما به فانوسی می ماند كه تمام شب را روشن بوده
و در دم دمای صبح كه نفتش تمام میشود به یكباره شراره می كشدوشعله اش سركشتر میشود و بعد خاموش!


چهارشنبه قبل حكم همان فانوس دم صبح را داشت و این چهارشنبه حكم خاموشی...وهمیشه چقدرزوددیرمیشود!بهمن90واردیبهشت92!انگارهمین دیروزبود...


میدانم كه حرفهایم هیچ چیز را عوض نمیكند اما بگذاربگویم چهارشنبه است وساعت 2 بعدازظهر،لحظه ای نه خودم ونه دلم جای خودشان بند نیست...به كتابخانه می روم!كتابخانه بهانه است خودم میدانم!اما این شاید عادت بامن مانده است.......
كتابخانه بر خلاف چهارشنبه های قبلی سوت وكور است!دیگر نه خبر از امدن استاد هست ونه خبر از نقد داستان و نه در آوردن تكه كاغذ ونه پسرچای نخورده ونه دختركوبنده....


میدانم تكرار روزهای گذشته برایت شاید فرقی نداشته باشد اما خاطره ها را چه كنیم؟
روزهایی كه همه مان تقریبا بچه بودیم!نه اینكه حالا بزرگ شده ایم نه!هنوز هم بچه ایم اما كمی پخته تر.
آنروزها زمان برایمان گم میشد،زمان گم میشد ویكباره خودمان راروی صندلی های همیشگی می دیدیم...
یاد آن روزها بخیر...


یاد6بهمن بخیر:كه اولین داستان تركی در كلاس را من خواندم...
یاد12تیر بخیر:كه اولین كلاس اختصاصی داستان نویسی بود و صد البته اولین تكه كاغذ در آوردنمان...
یاد 16 مرداد بخیر:كه بوف كور نقد شد...
یاد 6 شهریور بخیر:كه اولین نمایش كلاس را شهرزاد تكامل وسمانه یدااللهی اجرا كردند...
یاد 20 شهریور بخیر:كه تلاشی وصالحی بزرگپور وستارزاده نمایش اجرا كردند ،آن هم چه نمایشی!فوق العاده و عالی...
یاد 27 شهریور بخیر:كه تنهایی پر هیاهو نقد شد...
یاد16 آبان بخیر:كه ما نمایش اجرا كردیم و بعد هی خواستیم فراموشش كنیم ولی نشد! هروقت هم شد استاد سیفی یادآوری كرد...!
یاد 1 آذر بخیر: كه قرار بود قالبهای شعر تركی را من تدریس كنم وبا كمبود امكانات مواجه بودیم وحتی ماژیك هم نداشتیم ومن آبروی هرچه تدریس كننده بود را بردم ...
یاد 7 آذر بخیر:كه استاد سیفی واستاد مینایی باهم آمده بودند وكلاس ،كلاس داستان بود!طرح هدیه سال نو را قرار شد كه بنویسیم!خیلیها گند زدند و ما آن روز صورت دیگر آقای سیفی را دیدیم،تا آنروز آنقدر عصبانیت به خرج نداده بودند ولی حق هم داشتند...
یاد 12 دی بخیر :كه استاد مینایی به جای استاد سیفی امده بودند وآقای ستارزاده باپاره كردن داستانش نشان داد كه میخواهد شیر مرد شود...!


یاد 22 اسفند بخیر: كه استاد سیفی با آقای رادان تا ساعت 3 در دفتر كتابخانه مشغول بررسی آثار بودند ووقتی از ما پرسیدند:داریخمیسیزكی؟و ما گفتیم :نه!در حالی كه داریخیردیخ و  دروغ گفتیم...
یاد 20فروردین بخیر:كه استاد مینایی دیدگاهمان را به حماسه 180 درجه تغییر دادند...
یاد 28 فروردین بخیر:كه از همان روزهایی بود كه نمایش خودمان یاداوری شد و وقتی ما اعتراض كردیم استاد سیفی با خنده گفت:این جزو معدود اتفاقاتی است كه اگر حتی روزی كلاسها ازیادمان برود این جریان نمایش از ذهنمان پاك نخواهدشد!!!وما....هیچی،بیخیال...
یاد 10 اردیبهشت بخیر:كه استاد مینایی با كتاب چاپ شده آقای سیفی به كلاس آمده بودند...
یاد11 اردیبهشت بخیر:كه تكالیفمان را همه مان آنقدر خوب نوشته بودیم كه استاد چندبار به طور مكرر تكرار كردند امروز خوب نوشته اید...
یاد 25 اردیبهشت بخیر نه... : كه استاد سیفی گفت جلسه آخر هست وما دلمان گرفت...وآن لحظه آرزو كردم كاش همه بچه های كلاس بودند و تجدید خاطره می كردیم...وهمیشه چقدر زود دیر میشود...همه چی آسون تموم شد...یاد آن روزها بخیر...
                                                    یاد آن روزهابخیر...


ساعت 4 بعد از ظهر است،برمی گردم اما نه از كلاس از كتابخانه ی سوت وكور خلاف هر چهارشنبه مان

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

جوابی برای این خاطرات از استاد سیفی :

6بهمن - برام جالب بود که توی اون کلاس داستان ترکی خونده شد .
12تیر- واسه اون کلاسای اختصاصی کلی برنامه داشتم که ...
16مرداد- بوف کور رو میشه بارها نقد کرد و به مطالب تازه پی برد . افسوس صادق هدایت ...
6شهریور - عجب جریانی شد !
20شهریور - سوپر استارها جمع شده بودند - دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد چه برسه به چند پاااادشاه .
16آبان - هنوزم یکی داره توی مغزم مگس می کشه !
7آذر- سعی می کنم زیاد عصبانی نشم ولی اون روز ...
22 اسفند - یه چیزی بگم حلال کنین اون روز با آقای رادان ناهار هم خوردیم !!
28فروردین - شما چی ؟؟
10اردیبهشت - خیلی زحمت کشیده شد واسه اون کتاب
11 اردیبهشت - ته دلم به همتون گفتم آفرین .
25 اردیبهشت یا .. 25 اردیجهنم - هیچی !!

=========================================================

 

 ((ادامه ی بحث در مورد خاطرات انجمن بنا به درخواست در نظرات صورت می گیرد ))

 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد 1392 | 10:18 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

سرد شد شب چون نفس در نای دنیا گیر کرد
سرد شد دنیا به بند سرد شب ها گیر کرد
آن زمان ها گر چه بی جا فکر کردم پای او
بلکه در دام تمنا های بی جا گیر کرد
بار ها یک تور از جنس ملاحت پهن کرد
بار ها صد ماهی از جنس دل آن جا گیر کرد
همچو ساحل بس که پس زد بوسه های موج را
بوسه مثل عقده ای در فکر در یا گیر کرد
آن قدر امروز و فردا کردنش تکرار شد
قصه ی ما بین یک امروز و فردا گیر کرد .

 

                                                                        امیر ستار زاده




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات

دست من آلوده اس
دست من بر خون این ثانیه ها آغشته اس
جام پرخون دقایق بر کف صاف و زلال این دلم ریخته است
من پلنگی تشنه ام
من پلنگی تشنه ام
تشنه ی جام دقایقی که خود ریخته ام
من پلنگی تشنه ام بر مرکب لحظه سوار
حبس در زندان و هی بر آن چه کوبم مشت و پایم را
قفل این زندان کی خواهد شکست
این مرکب وحشی کی خواهد نشست
از درون این قفس
افسرده و افتان نفس
می زنم فریاد و می خواهم که برگردم
آه و افسوس و دریغ
از گذشته صحنه ای مانده و بس
صحنه ای کز میان میله ها خون در دل من می کنند
خاطرات و خاطرات و خاطرات

هر چه این مرکب سریع تر می رود

صحنه ها از این قفس تار تر هم می شود
خاطرات همچون مهی از  میان میله هاست
من پلنگم من پلنگم من پلنگ
پرتگاه لحظه ها می خواهد
که من از مخمصه ها بگریزم
دل به دریا زده و از مهمم بگریزم
من پریدم من پریدم من پریدم
آه و افسوس و دریغ
در میان دره ها
در میان دره های ذهن من افتادم
دست من آلوده اس
دست من بر خون این ثانیه ها آغشته اس
جام پرخون دقایق بر کف و زلال این دلم ریخته است
من خیانت در امانت کردم
من به هر تک تک این تیک و تک ساعتمان
من به هر بازدم و دم
من به هر لحظه که زنده ام
خیانت کردم 

 




طبقه بندی: آثار،

تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.