تبلیغات
عطر ادب - مطالب شعر

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی ؟

چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی ؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی ؟

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی ؟

به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن
نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی ؟
"استاد ابتهاج(سایه)"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

سلام بر دوستان شاعر و نویسنده

سال نو (با تاخیر بسیار) مبارک!هرچند ما شنیدیم که می گویند تا زمانی که توت بر زمین بیافتد عید است!!!

 

در ضمن انجمن ادبی دانش آموزی تنها مختص دانش آموزان نیست و ما ها هم می تونیم شرکت کنیم.

زمان : برادران : سه شنبه ها ساعت 16-18
خواهران : چهارشنبه 16 - 30/17

مکان : پژوهشکده ی شهید مطهری ( واقع در خیابان امام،نرسیده به چهارراه شریعتی،جنب دبیرستان فردوسی)

 

ممنون دوستان سال نوی خوبی داشته باشید




طبقه بندی: اخبار انجمن، داستان، شعر،

تاریخ : جمعه 21 فروردین 1394 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه‌ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه‌ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا - تو

آزادگی و شیفتگی ، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازانِ سیاست؟
دیگر نه وُ هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا - تو، همه جا - تو، همه جا - تو

پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو

"محمدعلی بهمنی"




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو، محمدعلی بهمنی، غزل،

تاریخ : جمعه 12 دی 1393 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

گفتمش کـُشتی مرا بر گردنت خون من است
گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا
گفت این خاصیت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام
گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام
گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت
بی وفایی رسم من،بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت
طبع  موزون  تو هم  از  قد  موزون  من  است

"دکتر محمد سیاسی"


سلام

ظاهرا از وقتی که عطر ادبی ها دانشجو شدند دیگه سری به فقیر فقرا نمی زنند.زشته بابا!مگه ما ها دل نداریم؟
خبری نیست،نه از شعر،نه از داستان،نه از آثار و نه از بحث های جالب تو کامنت ها ...

همدیگر رو تنها نگذاریم...

 




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 26 مهر 1392 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

از مهر چه گفتم من و از کینه چه گفتی؟
آوخ که به این عاشق دیرینه چه گفتی!

خون می چکد از بوسه ی گرمت چه بگویم
ای نشتر جان سوز به این سینه چه گفتی؟

چون شمع سراپا شرر گریه ام ای خار
با این تن پر آبله و پینه چه گفتی؟

ای کاش که از رستم پیروز نپرسند
از کشتن سهراب به تهمینه چه گفتی

از خویش مکدر شد و چشم از همگان بست
ای آه جگرسوز!... به آیینه چه گفتی؟

"فاضل نظری"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 26 مرداد 1392 | 01:00 ق.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

"ابوالحسن ورزی"

سلام
ببخشید این روزا زیادی شعر می ذارم ؛ حالم رو بهتر می کنه!



طبقه بندی: شعر،

تاریخ : جمعه 4 مرداد 1392 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

"نجمه زارع"




طبقه بندی: شعر،

تاریخ : شنبه 22 تیر 1392 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

شری پدید آمدو کنکور خلق شد
یک دیو بد قواره ی مغرور خلق شد
دنیا به کام دانش و دانش پژوه بود
کنکور نام یک دب ناجور خلق شد
ای خوش به بخت روشنتان رتبه های تک
مارا چراغ بخت چرا کور خلق شد
صد ها کتاب ویژه و صد ها کلاس خوب
این ها زدست ثروت مادور خلق شد
شر کثیر کو که ارسطوش گفته است؟
این شر سر زدو کنکور خلق شد ...
طبق مراد عدل جهان میگذشت تا ..
تبعیض و جور و ظلم و زر و زور خلق شد ..
..............
گفتنی که این ها فقط شعار ها ودرد دل های شاعرانه نیستند بلکه بنده دلایل محکمی برای گفته هایم دارم ......


طبقه بندی: شعر،

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1392 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
تعداد کل صفحات : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.