تبلیغات
عطر ادب - مطالب ابر استاد سایه


حکایت غریبی است...

استاد سایه در جوانی عاشق دختری شده بود ، اما به تبع شرایط  آن روزگار و پس از روی آوردن به فعالیت های سیاسی و اجتماعی از این عشق دل بر می کند.

استاد ابتهاج (سایه) شعر بسیار زیبای زیر را خطاب به معشوقه ی مسیحی اش" گالیا " سروده است :

دیرست،گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان.
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک.
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده‌های سبز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می‌کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
 پرتاب می‌کنی تو به دامان یک گدا.
 وین فرش هفت‌رنگ که پامال رقص تست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تار و پود هر خط وخالش: هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی‌گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

ادامه ی شعر را در ادامه ی مطلب بخوانید>>>


ادامه مطلب

طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: دیرست گالیا، استاد سایه، هوشنگ ابتهاج، استاد هوشنگ ابتهاج، گالیا،

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.