تبلیغات
عطر ادب - مطالب ابر غزل

پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه‌ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه‌ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا - تو

آزادگی و شیفتگی ، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازانِ سیاست؟
دیگر نه وُ هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا - تو، همه جا - تو، همه جا - تو

پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو

"محمدعلی بهمنی"




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو، محمدعلی بهمنی، غزل،

تاریخ : جمعه 12 دی 1393 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی
نبینمت که غریبانه اشک می ریزی

هنوز غصه خود را به خنده پنهان کن
بخند . . . گر چه تو با خنده هم غم انگیزی

خزان کجا، تو کجا؟ تکدرخت من! باید
چو برگ ریخته بر شاخه ها بیاویزی

درخت، فصل خزان هم درخت می ماند
تو فصل سبز بهاری، که گفته پاییزی؟

تو را خدا به زمین هدیه داده چون باران
که آسمان و زمین را به هم بیامیزی

خدا دلش نمی آمد که از تو جان گیرد
و گرنه از دگران کم نداشتی چیزی

"فاضل نظری"




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: اگر چه شمعی و از سوختن نپرهیزی، فاضل نظری، اشعار فاضل نظری، غزل،

تاریخ : دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : مهدی شاهد | نظرات

1-من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیششان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ی رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی تحرک را ببخش
آن‌قدر جذابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رویت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا ؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

 

 

 

2-پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد

شادمانی های بعد از غم به من هم می رسد

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند

از جدایی ، گرچه می ترسم ، به من هم می رسد

هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم

در خیابان شاخه ی مریم به من هم می رسد

گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است

از گناه حضرت آدم به من هم می رسد

گر چه از من هیچکس غیر از وفاداری ندید

بی وفایی های این عالم به من هم می رسد

هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام

نوبت هیزم شدن کم کم به من هم می رسد

 

 

3-آسمانم را گرفتی، سایبانم را مگیر
بال‌هایم را شکستی، آشیانم را مگیر

نامی از من بر زبان جاری مکن، بگذار تا
مدتی هم در خودم باشم، نشانم را مگیر

طعنه‌های آشکارِ لحظه‌های شک و خشم
گریه‌ی پنهانی و سوز نهانم را مگیر

وقت «نه» گفتن به نامردم، دهانم را مبند
لحظه‌ی آتش به پا کردن زبانم را مگیر

راحتم از بیم دشمن، فارغم از خیر دوست
دوستانم را رها کن، دشمنانم را مگیر

روزگار! ای بی‌مروت فتنه‌ی ایمان سِتان
هرچه می‌خواهی بگیر، اما امانم را مگیر

 

 

4-باز هم تسبیح بسم‌الله را گم کرده‌ام
شمس من کی می‌رسد؟ من راه را گم کرده‌ام

طره از پیشانی‌ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده‌ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته‌ام
در میان کوه سوزن، کاه را گم کرده‌ام

زندگی بی‌عشق شطرنجی‌ست در خورد شکست
در صف مُشتی پیاده، شاه را گم کرده‌ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می‌بینم که حتی چاه را گم کرده‌ام

زندگی آن‌قدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته‌ی کوتاه را گم کرده ام

 

 


 

5-مثل گیسویی که باد آن را پریشان می‌کند
هر دلی را روزگاری عشق ویران می‌کند

ناگهان می‌آید و در سینه می‌لرزد دلم
هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان می‌کند

با من از این هم دلت بی‌اعتناتر خواست، باش !
موج را برخورد صخره کی پشیمان می‌کند ؟

مثل مادر، عاشق از روز ازل حسرت‌کش است
هرکسی او را به زخمی تازه مهمان می‌کند

اشک می‌فهمد غم افتاده‌ای مثل مرا
چشم تو از این خیانت‌ها فراوان می‌کند

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند
درد بی‌درمان‌شان را مرگ درمان می‌کند …

 

 

 

 

6-پرواز کن امشب که پری هست و پری نیست
امشب که تو هستی به پری‌ها نظری نیست

تو ماهی و ماهی شدنم لطف ندارد
تو هستی و این شعر گواه هنری نیست

قطامی و چشمان عراقی‌ت سیاه‌اند
قطامی و این شعر دگر شعر دری نیست

بعد تو غمی دارم اندازه‌ی دنیا
اندوه من این است غم بیشتری نیست

صد حیف که دستان من از دست تو دور است
صد شکر که در دست تو دست دگری نیست

دلداده‌ی من باش که در کوچه‌ی چشمت
بسیار گذر هست ولی رهگذری نیست

بیداری و در شهر کشیده‌ست کمان‌ها
وقتی که تو می‌خوابی دیگر خبری نیست

 

 

 

7-صحرا! از آسمان تو باران نمی‌رسد

این انتظار تلخ به پایان نمی‌رسد

اسب بهار هرچه بتازد بر این كویر

حتی به گرد پای زمستان نمی‌رسد

چندی‌ست پلك خستة چشمان من به هم

از ترس خواب‌های پریشان نمی‌رسد

مانند موریانه به جانم فتاده است

شكی كه سال‌هاست به ایمان نمی‌رسد

تاری تنیده بر تن من تیرگی و هیچ

پیكی ز سمت صبح درخشان نمی‌رسد

ابری‌ترین هوای زمینم كه سال هاست

دستم به روشنایی باران نمی‌رسد

بس كن غزل! كه حس پریشان روح من

جز در پناه مرگ به سامان نمی‌رسد.

 

 

 

8-شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشک‌های مضطرب شرمنده‌ام !
لانه‌ی بر شاخه‌های لاغرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت‌های روشن و شعله‌ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد ... بدتر از آن بال و پرم را باد برد

 

 




طبقه بندی: شعر،
برچسب ها: حامد عسکری، غزل،

تاریخ : جمعه 22 دی 1391 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : محمد بزرگپور | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.